گنج

شمارهٔ ۵۰ - ایضا سلطان بهرام شاه غزنوی را مدح کند

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ارش۲۰ بیت
گل دل بشکفد ز دیدارشدل گل بشکفد ز رخسارش
بخت ما را فکند در دامشحسن خود را نهاد بر بارش
از لطیفی که آفرید خدایآن تن نازک ستمکارش
تیزتر ننگرم در او که کندتیزی یک نظر هم افکارش
تا نبندد نقاب نتوان دیداز تجلی نور دیدارش
گل او بود و بس که خار نداشتهم بنگذاشتند بی خارش
لیک اینک نگاه کن که همیسبزه چون بر دمد ز گلزارش
آینه نیکوئی است عارض اوآه کاغاز کرد زنگارش
کبک بر خود بخندد ار خنددپیش آن چابکی ز رفتارش
دلم از کف گرفته بودی همگر نبودی به جان خریدارش
همه قصدش بکار زار من استمن چنین زار گشته در کارش
بار جورش به جان کشم چه کنمکه مرا نیست ترک آزارش
دل ما گرچه کم نگهداردیارب از فتنها نگهدارش
ای به جائی رسیده کار رختکه به جان است جان خریدارش
تن چو تن در تو داد بپذیرشدل چو دل در تو بست مگذارش
بر دل نیک من مخور زنهارکه به جان داد شاه زنهارش
شاه بهارم شاه بن مسعودکه سزد چرخ صفه بارش
ملک ثابت ز تیغ لرزانشفتنه خفته ز عدل بیدارش
از حشم اندکست بیشترشوز درم اندک است بسیارش
او جهان را به عدل یاری کردباد هم کردگار او یارش