گنج

شمارهٔ ۴۹ - در مدح بهرام شاه در جواب رشید وطواط گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اناتش۳۷ بیت
چو ساخت در دل تنگم چنین مکان آتشنیافت جای مگر در همه جهان آتش
مرا دو چشم چو ابر است و شاید ار چون برقجهد از آب دو چشمم زمان زمان آتش
وصال تو ز برم رفت و ماند آتش هجربلی بماند لابد ز کاروان آتش
مگر که چشم و دلم ماهی و سمندر شدکه کرد این وطن آب و دگر مکان آتش
شدم ز گنبد نیلوفری چو نیلوفرکه گرد گرد من آبست و در میان آتش
ز عشق روی نگاری که شمع خوبان استکنم بسر بر چون شمع جاودان آتش
زهی چو یوسف در حسن و همچو ابراهیمبر آن دو عارض تو گشته مهربان آتش
بوعده دل من خوش کن ارچه نبود راستبگفت آتش کی گیردت زبان آتش
گرم چو مشک دهی بی خیانتی بر بادورم چو عود زنی در میان جان آتش
به خوشدلی بکشم سرد و گرم تو که مراتو در بهار نسیمی و در خزان آتش
تو هم نگارا چون گل ز پوست بیرون آیکه زد ز روی تو در خویش بوستان آتش
نمود عرصه صحرا ز سبزه چون دریاگرفت خطه بستان ز ارغوان آتش
ز آتش رخ و زلف تو گشت لاله چنانکه کرد ظاهر هر لحظه از دخان آتش
از آتش آمد بیرون دخان و لاله کنونشد آن چنان که برون آید از دخان آتش
میان سبزه گل زرد اگر ببینی هیچگمان بری که گرفته است آبدان آتش
چو شاخ گل بده انگشت خواست کشت چراغز برگ لاله بکف کرد گلستان آتش
ببین چو لاله دعای حسود شاه بگفتزمانه گفت که پاداش در دهان آتش
یمین دولت بهرام شاه که اندر رزمزبان خنجر او راست ترجمان آتش
شود چو زهره ز خورشید محترق گر هیچکند زمانی با عزم او قران آتش
ز آب کشته شود آتش و کنون بر عکسگرفت از آب کفش گنج شایگان آتش
سپهر قد را آنی که گر مثال دهیچو آب خدمتت آید بسر دوان آتش
ز چرخ اگر تو بخواهی چنان بر آری دودکه گیرد از تف آن راه کهکشان آتش
کند ز خاک حریم تو بار نامه نسیمزند بآب حسام تو داستان آتش
به خلق خوب تو هر کس که نسبتی داردز خلق در گذرد چون ز گوهران آتش
به بست عزم تو اینک نگاه کن که همیچگونه ساید پهلو بر آسمان آتش
عدوت را ز تو هم راحت است کاندازدبروز محشرش از ننگ بر کران آتش
خدایگانا شعری ز گفته وطواطکه کرده بود ردیفش ز امتحان آتش
شنیده بنده که دارد وفور یک نظرتحرام کرد بر آن طبع درفشان آتش
شنیده بنده که دارد وفور یک نظرتحرام کرد بر آن طبع درفشان آتش
حسن هم اکنون دری ز بحر طبع آوردکه همچو یاقوت او را دهد زمان آتش
چو خاک رنگین مدحی مبادی آن بادچو آب صافی شعری ردیف آن آتش
همیشه خاک بود کان گوهر و امروزمنم که گوهر نظم مراست کان آتش
شعاع طبع دگر کس کجا پدید آیدکه پیش خاطر من خود بود نهان آتش
بسان طوطی چون طبع من شکر خایدز رشک گیرد وطواط روان آتش
همیشه تا که به رفعت بود مثل افلاکهمیشه تا که ز سرعت دهد نشان آتش
علو قدر ترا باد همرکاب افلاکمضاء عزم ترا باد همعنان آتش
یکی حباب ز جود تو موج زن دریایکی شرار ز خشم تو کامران آتش