گنج

شمارهٔ ۲۸ - در مدح محمود بغراخان گوید

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رگیرند۴۹ بیت
وقت آن است که مستان طرب از سر گیرندطره شب ز رخ روز همی برگیرند
مطربان را و ندیمان را آواز دهیدتا سماعی خوش و عیشی به نوا در گیرند
راویان هر نفسی تهنیتی نو خوانندمطربان هر کرتی پرده دیگر گیرند
سر فریاد نداریم پگاه است هنوزیک دو ابریشم شاید که فراتر گیرند
ساقیان گرم درآرند شراب گلگونکه نسیمش ز دم خرم مجمر گیرند
بزم را تازه تر از روضه رضوان دارندباده را چاشنی از چشمه کوثر گیرند
ساقیانی و چگوئی و چگونه یاربکه می گلگون از جام معنبر گیرند
شاهدانی که بدان معنی اگرشان یابندزاهدان هم به تبرک به بر اندر گیرند
قطره خون بود از خنجر ایشان مریخروز نصرت چو به کف قبضه خنجر گیرند
زهره در ساغرشان رقص کند همچو حبابگاه عشرت چو به کف گوشه ساغر گیرند
بوسه ای از لبشان گر به مثل نقل کنیبوسه را در نمک و پسته و شکر گیرند
دوستان نیز حریفانه در آیند به کاروقت را یک دم بی مشغله در بر گیرند
رنگ در ساغر این باده احمر دارندسنگ در شیشه این قبه اخضر گیرند
ترک این گنبد نه پوشش گردان گویندکم این خانه بی روزن بی در گیرند
گوی امید ز چوگان فلک بربایندتوشه عمر ز دوران جهان بر گیرند
خوش و خرم بنشینند چو خاقان محمودیاد اقبال شه عالم سنجر گیرند
دو فلک تخت که شان در عدد تاجوراناول از خسرو و ثانی ز سکندر گیرند
که گمان برد که پیری و جوانی شب و روزرایت رأی مبارک زمه و خور گیرند
یا که دانست که هرگز پدری و پسریفر داود و سلیمان پیمبر گیرند
همه بیزارند از دین قلندر حاشاکه نه آسان جهان همچو قلندر گیرند
گر پدر بحر محیط است پسر عنبر اوستساحل بحر به بوی دم عنبر گیرند
ور پدر کوه عظیم است پسر گوهر اوستخاتم از کوه نگیرند ز گوهر گیرند
ور پدر چرخ رفیع است پسر اختر اوستتابش از چرخ نگیرند ز اختر گیرند
خه خه ای شاه زمانه که هزارت شمرندهم به امر تو چو اندازه لشکر گیرند
زر زدن هست همه تاجوران را لیکننام محمود محمد همه در زر گیرند
صبح و شام ار چه شود روشن و تاریک از آنتاج و چترت را در دیده و در سر گیرند
ملاء اعلی چون خطبه بنامت شنوندهفت گردون را دو پایه منبر گیرند
منتت گاهی در ذمت خاقان بینندخلعتت روزی بر قامت قیصر گیرند
حاسدان تو که شان عمر کم و حسرت بیشگرچه نهمار جهان دیده و کشور گیرند
بندگانت را از کشتن ایشان چه شرفننگ بر بازان روزی که کبوتر گیرند
اندر آن رزم که گردان دل رستم یابنداندر آن حال که مردان پی حیدر گیرند
آسمان آتش بیکار بتابد چو تنوراختران از تف خون لعلی اخکر گیرند
باد تازی را بر عرصه خاکی رانندآب هندی را در شعله آذر گیرند
تیغ ها صیقل خورشید سپرکش گردندنیزه ها دامن گردون زره ور گیرند
گل رخها را از گلبن قامت چینندمشک جان ها را از نافه پیکر گیرند
شخص ها سوی سر قارون همره طلبندروح ها بر قدم عیسی رهبر گیرند
نای روئین سبک و کوس مسین برسرشاننوحه و ناله چو ماتم زدگان در گیرند
آن زمان فتح و ظفر پیش دوند از چپ و راستپس دو فتراک تو منصور و مظفر گیرند
چون به لشکر نگری موکب انجم رانندچون جنیبت طلبی مقود صرصر گیرند
گه ز هندیت عمود فلق صبح کنندگه ز خطیت قیاس خط محور گیرند
قدسیان بانگ بر آرند به تکبیر سبکفتحنامت چو کبوتر همه در پر گیرند
شهریارا منم آن بحر که طبع و قلممآفرینش را در گوهر و در زر گیرند
مدح مسعود و غزلهای معزی را خلقگرچه با آتش و با آب برابر گیرند
تازی و پارسی معجزم از باغ علومخشگ خاری است که در شاخ گل تر گیرند
روی در دزدند از شرم گر این آینه راپیش آن دو صنم شاهد دلبر گیرند
گرچه خردم ملکا نام بزرگ از من خواهکه بط فربه از جره لاغر گیرند
گرچه درویش بود باز ولیکن شاهانخوشترین وقتش در دست توانگر گیرند
تا جهانداران خاصه ز پی جانداریبنده و چاکر شایسته و در خور گیرند
تو چنان بادی ای شاه که جاندارانتاز جهانداران صد بنده و چاکر گیرند