گنج

شمارهٔ ۲۷

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیه: انماند۳۸ بیت
روی تو به ماه آسمان ماندقد تو به سرو بوستان ماند
گر سایه برگ گل فتد بر توبر عارض نازکت نشان ماند
وقتی که رخ تو پرده بر گیرداز شرم نه گل نه گلستان ماند
طاوس ملایکه ز نو شایدگر چون عنقا در آشیان ماند
جان تعبیه در لب تو کرد ایزدزان چون دهنت همی نهان ماند
دلتنگ نیم اگر چه دل تنگ استکاخر دل من بدان دهان ماند
روزی گذرد ز هجر تو سالیبی چاره حسن چسان جوان ماند
بیکار مباش من بحل کردمبد کن که ز نیکوان همان ماند
درهم شده و شکسته و خستهخون گشته دلم بناردان ماند
بیدادیهای آسمان بر منتو بر تو هم به آسمان ماند
گویند ز زعفران چنان خنددمردم که به برگ ارغوان ماند
خندید اینک چو ارغوان اشکمزیرا که رخم به زعفران ماند
پاداش وفای من جفا کردیاکنون ز تو پرسم این بدان ماند
در چشم من آی تا تو هم بینیجسمی که به صد هزار جان ماند
بی از تو جهان مباد و خود بی توافسوس بود اگر جهان ماند
خوبی صنما چو ابر تابستانگر ماند دیر یک زمان ماند
حسن تو که دولت خدا داد استبا ذکر حسن که جاودان ماند
چرخی که مطالع جلالش راچشم فرقد به دیدبان ماند
شمسی که اشارت ضمیرش راصبح صادق به ترجمان ماند
گر برگ و نوا نیابد از خلقشگلبن بی رنگ و بی روان ماند
در سایه عدل و سایه امنشآهو از شیر در امان ماند
بیداری عدل بین که توزی راماه شب رو به پاسبان ماند
یک رویه چنین که اوست تا صد بیشدر بندگی خدایگان ماند
ای آنکه ز جرعه سخای توتا حشر امید سرگردان ماند
این حقه مهره باز نورانیاز رای تو قمره؟ رایگان ماند
رأی تو هزار چشم دارد لیکهر چشم به چشمه سنان ماند
از سیم و زرت عجایبی باشدگر نفس حیات در میان ماند
با جود تو سنگ و لعل بی حقیکز خاک سیه به دست کان ماند
پیرایه بریده و شده بی برگخصم تو چو شاخ در خزان ماند
گر دست همای شیر پروردشکاخر ز سگی چو استخوان ماند
تا دایر نعش چون سهی باخوداز مرکز ملک برکران ماند
ای آنکه به ناز دولتت پروردزان بر تو به ناز و مهربان ماند
پیش گل روی تو ز دم دستانتا زین دستان چه داستان ماند
نظمی کردم که خلق را دائمچون گوهر تیغ در زبان ماند
زین گوهر آبدار آتش کانآب و آتش در امتحان ماند
تا غره مه ز مهر زرین تیغبر چرخ به سیمگون کمان ماند
بادا مه و مهر چون زر و سیمتتا از تو امید شادمان ماند
جاهت که کشیده بر فلک دامنتا دامن آخر الزمان ماند