گنج

شمارهٔ ۲۵ - در مدح سید اجل ذخرالدین ابوالقاسم زید بن حسن گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارسد۳۴ بیت
جانا حدیث عشق چه گویی کجا رسدآیا بود که نوبت وصلت به ما رسد؟
تا من کیم که صافی وصلت کنم طمعاینم نه بس که دُردیِ دَردت به ما رسد؟
خاک درت به دیده رسد بی گزاف نیستهرگز چنان سزا به چنین ناسزا رسد
رنجت به دل رسید دریغ ای صنم دریغرنج تو جز به جان عزیزم چرا رسد
الحق رسید آنچه رسید، از هوا به منآری به مردم آنچه رسد، از هوا رسد
پشتم دو تا شده‌ست و همم نیست روی آنکدستم یکی بدان سر زلف دو تا رسد
رویم چو کهربا شد و هر ساعتم ز جزعوه شاخ بسد است که بر کهربا رسد
جانم چو شمع در شب هجران به لب رسیدچون نیست روز وصل تو، بگذار تا رسد
گر صد هزار پاره کنند این دل مراهر پاره را ز رنج تو دردی جدا رسد
بیگانه گر هزار بود آشنا یکیتیرت به اتفاق بر آن آشنا رسد
ملکی است خدمت تو و خلقیش منتظراین کار دولت است کنون تا کرا رسد
بشنو حدیث من که بسی قصهای زاراز عاجزان به بارگه پادشا رسد
یا جهد کن که جان ز تن مانده بگسلدیا سعی کن که دل به من خسته وا رسد
دست از جفا بدار و بیندیش زانکه زودرنج دل جفای من اندر جفا رسد
ترسم خجل شوی که صدای جفای تواز ما به سید اجل مجتبا رسد
فرخنده فخر دولت و دین زید بن حسنکز لفظ او به گوش اهل مرحبا رسد
دامن زرشک سنبل و گل در چند صبا رسدگر بوی خلق او به مشام صبا رسد
سر در نشیب خدمتش آرد سوی زمینهر روز کافتاب بوسط السما رسد
ای آنکه چشم انجم روشن شود اگراز خاکپای تو به فلک توتیا رسد
از باغ خلد بخشش و بخشایشت گلستهر دم نسیم آن به عطا و خطا رسد
از شرم گفت آب شده بر زمین فتدهر ابر آتشی که به اوج سما رسد
باشد سپید کاری ابر سیه گلیمدر عهد چون توئیش چه لاف سخا رسد
خورشید زرد روی چنان کز جفا شده استکورا در این زمانه حدیث عطا رسد
آوازه ای ز موج کفت در فلک فتادآید خروش اب چو بر آسیا رسد
تو بس بلند قدری و من بس بلند شعردر چون توئی هر آینه چونین ثنا رسد
نی نی بدان محل که تو صاحب رسیده ایگو فی المثل دو اسبه بود کی دعا رسد
بر نو عروس مدح تو بستم عزیز دارپیرایه ای که از صدف مرتضا رسد
در دست نام نیک تو دادم بزرگ دارنو باوه ای که از چمن مصطفا رسد
جان و دلی کشیدم در عقد گوهرترکارزد به جان و دل چو به وقت بها رسد
معذور دار و عیب مگیر و قبول کناین تحفه چون بصدر بزرگت فرا رسد
در نوبتی که اهل کرم چون توئی بودپیدا بود که همت ما تا کجا رسد
چندانکه مدح خواند بلبل به تهنیتچون گل به تاج و تخت و کلاه و قبا رسد
پاینده باش تا ز گل و بلبل طربدایم به چشم و گوش تو برگ و نوا رسد
فرزند نیک بخت عزیز تو تاج دیندر عهد تو به دولت بی منتها رسد