گنج

شمارهٔ ۲۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارد۳۱ بیت
هر نسیمی که به من بوی خراسان آردچون دم عیسی در کالبدم جان آرد
دل مجروح مرا مرهم راحت سازدجان پر درد مرا مایه درمان آرد
گوئی از مجمر دل آه اویس قرنیبه محمد نفس حضرت رحمان آرد
بوی پیراهن یوسف که کند روشن چشمباد گوئی که سوی پر غم کنعان آرد
یا سوی آدم سرگشته رفته ز بهشتروح قدسی مدد روضه رضوان آرد
در نوا آیم چون بلبل مستی که صباشخبر از ساغر می گون به گلستان آرد
جان بر افشانم صد ره چو یکی پروانهکه شبی پیش رخ شمع به پایان آرد
رقص درگیرم چون ذره که صبح صادقنزد او مژده خورشید درافشان آرد
شادمان گردم چون دلشده ای کز زاریشهم ملامتگر او وعده جانان آرد
هرچه گویم چه عجب از دم آن باد که اوعنبر از خاک ره موکب سلطان آرد
خسرو اعظم سلطان سلاطین سنجرکانچه خواهد به ضرورت فلکش آن آرد
عکس رایش خوان هر نور که انجم بخشدفیض جودش دان هر نقد که از که آن آرد
جام زر بارد چون دست به عشرت یازدتیغ سر پاشد چون روی به میدان آرد
خاصگانش را بس هدیه که قیصر سازدبندگانش را بس تحفه که خاقان آرد
زه زه ای شاه که از بهر کمان و تیرتفلک از تیرو کمان ترکش و قربان آرد
بس که مه خرمن خود آب زند از نم ابرتا شبی قدر ترا بوک بمهمان آرد
لاجوردیست حسامت که چو دشمن از بیمکهربا گون شد از و بسد و مرجان آرد
ز آستین چون ید بیضا بنمائی گردوندامن صبح ز غیرت به گریبان آرد
بهر تعویذ تو نشگفت که پی سر مستناخن شیر ژیان از بن دندان آرد
چون سر خصم تو کوبد فلک تافته گرپای خایسک بسی بر سر سندان آرد
شاه سنجر به خط نور نویسد خورشیدچون زر از صلب عدم در رحم کان آرد
خسروا حاجتم این است که یزدان بکرمبازم اندر کنف سایه یزدان آرد
به جلال تو که گردون همه عالم بر منبی جمال تو همی تنگ چو زندان بارد
هیچ ابری نجهد از طرف نیشابورکه از این دیده به بغداد نه باران آرد
من ندارم طمع آنکه بجوید شاهمیا حدیثم به زبان شکر افشان آرد
لیک در خاطرم آید که دبیر خاصهنام این گمشده در اول دیوان آرد
در فشانم اگرم شاه ز پستی عراقابر کردار به بالای خراسان آرد
لا اری الهدهد اگر رنجه شود هدهد پیرمژده تخت و عروسی به سلیمان آرد
چرخ دولابی چندان که سوی چاه زمینرشته نور ز مهر و مه تابان آرد
بی مه و مهر و چه و رشته چنان باد ای شهکه خضر آب تو از چشمه حیوان آرد
حاسدت گرچه ادب نیست برآویخته بادبه همان رشته که از چاه زنخدان آرد