شمارهٔ ۱۹ - در مدح سلطان بهرام شاه است
چون دلم در خدمت آن سرو گلنار ایستددیده در نظاره آن لعل دربار ایستد
گر به نزدیک من آید فی المثل تا جان برددل کند تکبیر و آید پیش آن یار ایستد
تیر کو خستهست از آن این جان سرگردان منپیش او بر یک قدم مانند پرگار ایستد
از نهیب غمزه بیمار چشمش روز و شبعافیت سر مست خیزد فتنه هشیار ایستد
زار زارم کشت و من دانم که آخر خون منگر نخسبد هم بر آن جادوی خونخوار ایستد
جان من بر بوی راحت در پی رنجیش نیستعندلیب از بوته گل در تک خار ایستد
مردم دیده اگر صد خار دارد در سفرهر قدم نظاره آن قد و رخسار ایستد
گل پس کار خود آرستند و اکنون همچو سروایستد در پیش پای خود بنهمار ایستد
خوش حریفی می کند تا راست بیند کار منچون یکی کژ شد سبک در جنگ و پیکار ایستد
روز شادی به نشینی خود کند هر دشمنیدوست آن باشد که تا جان وقت تیمار ایستد
کار مردان بابت هر نو عروسی کی بوداین چنین شاهی نکو عهد و وفادار ایستد
گوهر کان خداوندی ملک بهرام شاهآنکه هر لفظش به جای در شهوار ایستد
زیر بار منت او چرخ آسان خم زندپیش باد حمله او کوه دشوار ایستد
دین و دولت هر دو چون در گوهر عدلش نشستکار عالم راست از عدلش چو طیار ایستد
پایمرد اهل عالم شد از آن بهر همههم به گفتار کریم و هم به کردار ایستد
درد پایش را که زایل باد عذر این است وبسکان خداوند از برای خلق بسیار ایستد
ایکه حوی و کار زمین سازی ترای؟منزوی در عون رایت آسمان وار ایستد
در کفت خورشید اگر جوئی بهر در اوفتدبر درت سیمرغ اگر گوئی به منقار ایستد
شست مردی گر گشائی بر دل سنگین خلقهم به مردی گر خدنگت تا به سوفار ایستد
ایستاد از بهر طبعم حایکم خوی چو شب؟خود بوی نقاش چون آن ترک؟ عطار ایستد
تا به بوی مشک و رنگ گل بتان را آرزوستسایه زلفین بر خورشید رخسار ایستد
تا بر اوج چرخ چون خورشید شد زیبد عدوسایه وار آویخته بر روی دیوار ایستد