شمارهٔ ۲ - در مدح نصیرالملة والدین ناصرحسین فرماید
چو عزم کردم سوی سفر برأی صواببریده گشت امیدم ز صحبت احباب
بدان امید که بهتر شود مگر کارمبه من رسید هزاران هزار رنج و عذاب
گهی چو مور بکوشیدم از پی اخوانگهی چو مار بپیچیدم از غم اصحاب
دراین تفکر بودم که آن بت سرکشبر من آمد بی التماس من بشتاب
همی فروخت رخش چون بر آسمان مریخهمی طپید دلم چون بر آینه سیماب
گهی فکندی مشک از دو سنبل پر چینگهی فشاندی در از دو نرگس سیراب
ز روی شرم به من گفت آخر ای بد عهدمکن چنین و دلم را به وصل اندریاب
مگر به خواب دری زان همی نمیدانیکه بیش اگر چه بکوشی نبینیم در خواب
چه کرده ام که چنین بر گرفتی از من دلچه شد که خانه مهرم همی کنی تو خراب
مگر که عهد مرا پاک داده ای بر بادمگر که نام مرا نقش کرده ای بر آب
جواب دادم و گفتم که ای دو دیده مننکو شنو سخنم زانکه ناطق است جواب
اگر چه هست خطا رفتن من از پیشتشدن به پیش خداوند خویش هست صواب
اگر چه رفت خطائی ز عفو شادم کنچرا که هستم منقاد شاه عرش جناب
جهان جود و کرم نجم دین و کافی ملککه دین و ملک ازو ثابت است در هر باب
نصیر ملت و دین ناصر حسین کز اوهمی بزرگ شود نام کنیت و القاب
سپهر قدری دریا دلی که با قدرشسپهر و دریا باشد کم از دخان و حباب
پدید باشد اسرار غیب بر طبعشچنانکه شکل نجوم فلک در اصطرلاب
بسالها نرسد در همای همت اواگر چه چرخ فلک پر بر آورد چو عقاب
حساب علم نداند ز علم عالم و بساگر چه داند از هر علوم و علم حساب
بزرگوارا دانی که پیش طبع و کفتنیند هر دو به جز زفت و دون به حار و سحاب
موافق تو چو باغ است و لطف تو چو بهارمخالف تو چو دیو است و عزم تو چو شهاب
ز رشک روی تو هر شب نهان شود خورشیدز شرم روی تو از وی عرق چکد چو گلاب
حقیر باشد در چشم همتت بی شکگرت ز چرخ بود خیمه وز شهاب طناب
که در زمانه توئی باز گونه محرابز بهر آن شده محراب سایلان در تاب
همیشه تا که نباشد صواب همچو خطاهماره تا که نباشد نبات همچو سراب