گنج

شمارهٔ ۱ - در مدح امیر تغری تغان فرماید

زهی ز روی زمین برگزیده شاه ترابر آسمان شرف داده پایگاه ترا
امیر عادل تغری تغان دریا دلکه جان سپارد از دل همه سپاه ترا
خدای داند و بس تا چگونه می زیبدجلال و دولت و اقبال عز و جاه ترا
بسا مصاف که راه ظفر در او گم بودستاره وار خدنگت نموده راه ترا
سزد که تیغ تو آب و گیاه را ماندکزو همیشه هم آب است و هم گیاه ترا
در آن زمان که قبای سیاه پوشیدییکی به گوی چه ماند دو هفته ماه ترا
بسان مردم چشمی عزیز در دولتاز آن به آید مر جامه سیاه ترا
عدو ز آینه دل که سخت پر زنگ استکنون نماید هر دم هزار آه ترا
از آن که مرتبه تو چو دید عقلش گفتبود به نور جبین خیرها پگاه ترا
زبان تیغ تو آن صبح صادق دگر استبه گاه دعوی تو بس بود گواه ترا
چه حاجت است بتیه خیال خویش مراکه چون ستاره طبع است انتباه ترا
چو بنگری همه را نیک خواه دولت تستکه دولت ابدی باد نیک خواه ترا
کلاه دولت بادا همیشه برسر توکه تاج شاه جهان را سزد کلاه ترا