شمارهٔ ۹۵
ای در گله جهان ز عدلتگرگ آمده پاسبان لاشه
درظل همای رایتت شدگنجشک هم آشیان باشه
ماراست یکی حدیث باقیچون در تن ماجری حشاشه
من بنده نیم از آن صحابهکز من ببرد سبق عکاشه
خون دل خود چکیده وانگاهمحبوس بمانده در رشاشه
در باغ به جای گل نشستهدر فصل بهار خار و خاشه
لیکن نسزد مکاس گرد کردندر وقت کسادی قماشه