شمارهٔ ۸۸
خط سیراب تو بر روی تو پیدا شد و شدمحضر حسن و جمال تو بدان سیر گواه
از رخ خوب تو آئینه بماند حیراندر خم زلف تو اندیشه بماند گمراه
غنچه در خال لب لعل تو افکند قبللاله در پای سر زلف تو افکند کلاه
گردش این فلک بوقلمون کرد بدلبه سپیداب سحر غالیه شب ناگاه
دم گرگ سحر و چشمه خور زیرزمینمی نمودند خیال رسن و یوسف و چاه
حامی گوی زمین حاصل دوران فلکمرکز فضل و هنر صاحب سلجوق پناه
با کله داری خود پیش سراپرده توخیمه چرخ کمر بسته شود چون خرگاه
این هم از غایت صیت است که می ناسایدیک نفس چون دهن سکه زیادت افواه