شمارهٔ ۸۰
تلطفی بنما ای برید باد سحرنسیمی از نفس من بدان چمن برسان
ز دل که نافه صفت شد ز خون سوخته پردمی چو مشک بدان آهوی ختن برسان
سلام این دل پروانه وار سوخته بالشبی به خلوت آن شمع انجمن برسان
ز من نمی رسد آنجا کسی ز بیم رقیبتو گر دمی رسی آنجا سلام من برسان
به ارمغانی من بوی دوست باز آوردوای جانم ازان زلف پرشکن برسان
جوابی از لب شیرین او به من باز آرعلاج این دل رنجور ممتحن برسان
بگو برای یکی دردمند سودائیمفرحی ز لب لعل خویشتن برسان
زبهر محنت ایوب سلوتی بفرستبرای دیده یعقوب پیرهن برسان
گرش ملال بود زینهار بیش مگویدر آن مجال که درگنجد این سخن برسان