گنج

شمارهٔ ۷۱

افتاده ام به دور زمانی که اندر اوکس را نمی رسد شکمی سیر از آسمان
گوئی که می بروید نومیدی از زمینمانا که می ببارد ادبیر از آسمان
زین کشمکش چنان بجهم کز کمان خدنگگر بر سرم ببارد شمشیر از آسمان