شمارهٔ ۵۹
سپهر قدرا دریادلا خداونداتوئی که غاشیه مهر تست بر دوشم
ز جام طبع به هر مجلسی که بنشینمنخست باده حمد و ثنای تو نوشم
همه مدیح تو می گسترم چو در سخنمهمه ثنای تو می پرورم چو خاموشم
به سمع مجلس عالی مگر رسیده بودکه چرخ بر چه صفت کرد بی تن و توشم
چنین که سوخت مرا برق حادثات سزدهمی چو ابر بگریم چو رعد بخروشم
شنیده ام که به لفظ گهر نثار تو رفتکه در تدارک کار فلان همی کوشم
از آن زمان که من این ماجرا شنیدستمحواس جمله حسد می برند برگشوم
نشسته ام ز پس روزنی که از سرماچو یخ فسرده و از غم چو دیگ می جوشم
از آن قبل که دلم می رمد ز سایه خویشاز آفتاب به صد پرده چهره می پوشم
دلم ز لرزه و خوف آن زمان شود ساکنکه لطف و رحمت تو گیرد اندر آغوشم
ورم خرید قبول توام به ثمن بودکه جان به عشوه مشتی خبیث بفروشم
هم از تمامی حرمان روزگار من استکه کرده ای به چنین حالتی فراموشم