شمارهٔ ۴۳
که رساند به سمع خسرو عصرقصه ای از من غریب فقیر
گوید ای در خرد دقیق نظرگوید ای در هنر عدیم نظیر
گوید ای در جهان به جود خبرگوید ای در زمان به ذهن خبیر
گوید ای نزد همت و قدرتاوج کیوان و قصر مهر قصیر
گرچه خواند صحیفه اسراررای عالی ز روی لوح ضمیر
لیک نوعی بود ز سلوت دلگر کنم شمه ای از آن تقریر
بنده بوده ست سالهای درازدر فراز و نشیب عالم پیر
گاه اندر گشایش دولتگاهی اندر کشاکش تقدیر
گاه چون ماه در محاق و کسوفگاه چون شاه در سرور و سریر
گه ز قصد حسود در تشویشگه ز قول حقود در تشویر
گه چو شیاد سغبه زنبیلگه چو طرار بسته زنجیر
گاه همچون ملک در اوج نعیمگاه چون دیو در حضیض سعیر
ننگرستم در آن وبال و شرفاز مروت در این جهان حقیر
همه افسانه بود و باد و هوساین حکایت که کرده شد تفسیر
نه در آن دولتم غرور و فرحنه درین محنتم فغان و نفیر
بر درت مانده ام به پیرانسرتشنه لب در کنار بحر قعیر
شد مبدل مرا نهاد و مزاجتیر شد چون کمان و قیر چو شیر
ترسم آن روز قدر من دانیکه به زندان خاک باشم اسیر
من پذیرفتم از خدای ترابه دعا و ثنا شب و شبگیر
تو ز بهر ثواب روز جزااز خدای جهان مرا بپذیر
سازگاری تو با وضیع و شریفپایمردی تو با صغیر و کبیر
کارم از دست رفت کارم سازپایم از جای رفت دستم گیر