گنج

شمارهٔ ۴۱

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: یر۲۵ بیت
به فال فرخ و پیروز بخت و طالع سعدچو مه برآمد شه زاده بر سریر سرور
چراغ دوده سلغر که نور طلعت اوکند فروغ رخ آفتاب را مستور
جم دوم عضدالدین پناه ملک عجمکه هست درگه عالیش قبله جمهور
خجسته سعد ابی بکر کش کمینه غلامفزونتر است به حشمت ز قیصر و فغفور
ز نور رویش شد دشت همچو خرمن ماهز فر پایش شد تخت همچو پایه طور
فلک دو تا شد و از مهر بوسه دادش پاینثار کرد کواکب چو لولو منثور
برای نزهت بزم طربسرایش رانهاد در بر ناهید آسمان طنبور
زهی به قدر و شرف طیره سپهر و ملکخهی به علم و سخا غیرت جباب و بحور
توئی که لفظ تو گوهر دهد به جای سخنتوئی که لطف تو جان پرورد به وقت حضور
توئی که خدمت تو هست جسم ها را جانتوئی که طلعت تو هست چشم ها را نور
به هر کجا که کنی حکم اختران محکومبه هر کجا که کنی امر آسمان مامور
ز گرد راه تو سازند کحل دیده چرخز خاک پای تو یابد عبیر گیسوی حور
سرای فتنه ز تهدید تو شود ویرانجهان امن به تائید تو شود معمور
مخالفان تو خود نیستند و گر هستندشوند جمله به شمشیر قهر تو مقهور
جهان پناها یمن زفاف خرم تونهاد در چمن آئین و رسم نزهت و سور
هوای صافی بر وفق این سرور و فرحدهد به ریحان آثار عنبر و کافور
ز بس نشاط و طرب آب در مسام درختگرفت خاصیت و طبع راوق انگور
به رقص درشد سرو سهی چو شاهد مستاصول یافت چو قول و غزل نوای طیور
به عمر باقی و عیش هنی و دولت شاهنوشت کاتب علوی به نام تو منشور
به وصف ذات تو چون عقل کل شود عاجزبه نزد عقل مگر عجز من بود معذور
به از دعا نبود خاصه از دم چو منیکه در ستایش این خاندان بود مشهور
ز کنه وصف تو چون قاصر است فکرت منچه عیب خیزد اگر معترف شوم به قصور
ترا به دولت شاه جهان خدای جهاندهاد عمری چون دور چرخ نامحصور
به چشم نیک نظر کن به حال نزدیکانکه باد چشم بد از چهره کمال تو دور
مرا به دولت خویش از عنایتت صیانت کنکه دولت تو مصون باد از اختلال و فتور