شمارهٔ ۷۳
عید آمد ای نگارین بردار جام بادهوز بند غم برون شو تا دل شود گشاده
عهد صبوح نو کن جام می کهن دهکم کن به عیش شیرین، تلخی جام باده
گوئی شبی ببینم من شادمان نشستهتو همچو شمع رخشان در مجلس ایستاده
تو قصد رقص کرده من عزم پای بوستتو دست من گرفته من در پی ات فتاده
تو مست عیش گشته من مست شور عشقتتو کام خویش رانده من داد وصل داده
تو نرم کرده دل را من دل دلیر کردهزلف کجت گرفته لب بر لبت نهاده
آیا بود که روزی در دست نرد وصلتنقشی چنین برافتد با آن نگار ساده
ای چنگیِ نواگر برگوی این غزل رابهر صبوح عیدی در بزم شاهزاده
شاهی که چون رخ آرد در کارزار چون پیلدر پای اسبش افتد خورشید چون پیاده