گنج

شمارهٔ ۷

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: انگرفت۱۸ بیت
حسن جهانگیر تو مملکت جان گرفتکفر سر زلف تو عالم ایمان گرفت
دل چو نسیم تو یافت جامه به صد جا دریددیده چو روی تو دید تَرک دل و جان گرفت
جان بشد و آستین بر من مسکین فشانددل شد و یکبارگی دامن جانان گرفت
جامهٔ جان پاره شد در تن من از غمتتا غم هجرت مرا باز گریبان گرفت
در هوس عشق تو خانه برانداخت صبرعقل ز دیوانگی راه بیابان گرفت
گر سر من شد به باد در غم تو گو بروکز پی یک مختصر ترک تو نتوان گرفت
گشت پریشان دلم در هوس زلف توتا وطن خود در آن زلف پریشان گرفت
دست صبا بر رخت زلف چو چوگانت زدگوی زنخدانت را در خم چوگان گرفت
گر خط تو خضر نیست از چه سبب چون خضرآبخور خویش را چشمهٔ حیوان گرفت
لعل تو خود عالمی داشت به زیر نگینباز به منشور خط ملک سلیمان گرفت
نوبت پنجم بزد حسن تو در شش جهتهفت فلک بر درش پایهٔ دربان گرفت
روی تو شد در کمال ماه شب چاردهلیک خسوف خطت در مه تابان گرفت
بر زنخ آورده‌ای سوز دل من وز آندود دل من تو را گرد زنخدان گرفت
سرو میان چمن می‌کند آغاز رقصتا قد تو شیوهٔ سرو خرامان گرفت
بوی سر زلف تو باد به گلزار بردبلبل مست آن زمان راه گلستان گرفت
تا پسر همگر است بلبل باغ سخناز نفسش عندلیب نغمه و دستان گرفت
در صفت حسن تو طبع غزل‌گوی اوطیرهٔ اعشی نمود عادت حسّان گرفت
از نظر مهر تو آینه‌ای شد دلشکآینه آسمان روشنی از آن گرفت