شمارهٔ ۶۰
نه وصل تو می دهد پناهمنه برخیزد غمت ز راهم
هر روز تو در جفا فزائیهر لحظه من از غمت بکاهم
گرماه بدم کنون چو مورمور کوه بدم کنون چو کاهم
از آتش سینه در گدازموز آب دو دیده در شنا هم
آئینه چرخ زنگ گیردهر نیم شبی ز دود آهم
گه شعله آه اتشینمروشن دارد شب سیاهم
گه روز سپید تیره گردداز دود و نفیر صبحگاهم
کام از تو نجویم از که جویمداد از تو نخواهم از که خواهم
جز دعوی دوستی چه کردمخود نیست مگر جز این گناهم