شمارهٔ ۵۹
گر شبی بر لب شیرین تو فرمان بدهمجان شیرین به سرت کز بن دندان بدهم
گر شود آب حیات لب تو روزی منچه زیان باشد اگر هر به دمی جان بدهم
گر دهان تر کنم از چشمه نوش تو شبیگوشمال خضر و چشمه حیوان بدهم
گر سر زلف چو ثعبان تو دردست آرمطیره معجزه موسی عمران بدهم
گر شب از تنگ دهان تو بدزدم شکریاز لبت کام دل خسته حیران بدهم
گر به شب دزدی وصل تو بگیرند مرانیم جانی که مرا هست به تاوان بدهم
گر مرا وصل تو منشور سعادت بدهدبر جهان از مدد وصل تو فرمان بدهم
گفته بودی که به بوسی بخرم جانت راگر بر آن قولی تا دل به گروگان بدهم
جان ندارد محلی پیش لب شیرینتخوشتر از جان چه توان بود که تا آن بدهم