شمارهٔ ۴۴
شکرش در سخن گهر ریزدخنده اش پسته بر شکر ریزد
عاشقش همچو شمع در شب وصلپیش رویش نخست سر ریزد
گر سموم عتاب او بجهداز درخت حیات بر ریزد
ور نسیم عنایتش بوزدگلبن خشک برگ تر ریزد
ابر بر بام او به جای سرشکهمه خونابه جگر ریزد
چشم آهو وشش به مخموریرنگ از خون شیر نر ریزد
مجد آن در زند همی که براوگرپرد جبرئیل پر ریزد