شمارهٔ ۳۶
خورشید رخت چون ز سر کوی برآیدفریاد زن و مرد ز هر سوی برآید
مه کاسته زانروی برآید که به خوبیهر شب نتواند که چو آن روی برآید
مرد ار شنود بوی تو از زن بِبُرد مهرزن گر نگرد سوی تو از شوی برآید
چون قد تو کی سرو دلارای برویدچون روی تو کی لاله خود روی برآید
بر دیده من پای نه ای سرو سهی قدنه سرو سهی قد ز لب جوی برآید
یارب چه بلایی که چو بالا بنماییفریاد ز عشاق بلا جوی برآید
گر ناله دلها شنوی در شب تیرهاز هر خم زلف تو دو صد موی برآید
دانی که من از زلف تو کی دست بدارمآن روز که از ناخن من موی برآید