شمارهٔ ۳۴
شکری نیئی شکر کو چو تو خوش دهان نداردقمری نئی قمر کو شکرین زبان ندارد
به خوشی و دلستانی به دو هفته ماه مانینه که ماه آسمانی لب درفشان ندارد
به کشی و سر فرازی به مثال سرونازینه که سرو با درازی قدمی روان ندارد
بنشان به آب لعلت ز دل من آتش غمبه نشان آنکه گفتی دهنم نشان ندارد
به سوال بوسه ای زان دهنی که خود نداریبه زبان بگو که آری که ترا زیان ندارد
کمرت شبی بجستم تو در آن میانه گفتیکمر از کسی چه جوئی که خود او میان ندارد
به هزار عهد گفتم که دلم به وهم و خاطرز میان یقین نداند ز کمر گمان ندارد
به میان در است جانم به غرامت ار دلم راغم آنچنان میانی ز میان جان ندارد
سر زلفت ارشکستم ز سبکدلی تو مشکنکه چنان لطیف زلفی دل ازین گران ندارد
دو جهان فدات کردم که دلم ز ذوق عشقتپی این جهان نگیرد غم آن جهان ندارد
گل وعده ای نبویم که نه زرد روی گردمنبود بهار هرگز که ز پی خزان ندارد
چو تو غم به جان فروشی ز تو چون خرند شادیچه بتی که از تو عاشق غم رایگان ندارد
دل مجد را برافروز که دلیست عشرت اندوزبه خدا که چون وی امروز زمی و زمان ندارد