شمارهٔ ۵۴
کمر می بندی ای یار سپاهیمگر کاندر بسیج برگ راهی
مرو راه جفا و دوری ارچهبه روی رفتن بود رای سپاهی
کنی دعوی که ما هم زین سفرهاستدلیل و حجتی روشن که ماهی
رخت را گو خط آوردن چه حاجتکه هم خود حاکمی هم خود گواهی
بکاهد مه ز بس منزل بریدنتو هر مه تا نیفزائی نکاهی
بدان تن سیم نابی با قبائیبدان رخ آفتابی با کلاهی
نیندیشی که راهت را بگیرمبه دود ناله های صبحگاهی
وز آب دیدگان طوفان ببارمشود رخش جهان سیرت شناهی
دلم با تست یکتا کی پسندیکه گیرد قدم از هجرت دوتاهی
ندانم تا کجا در تو رسم بازبدین بی روزی و بی دستگاهی
مرا گوئی که گاه آزمون راگدای مات به با پادشاهی
تو دانی کاختیار من کدام استزمرد کی کند هرگز گیاهی
بسا شب بی رخت دیدم به دیدهرخ روز قیامت را کماهی
شبی چون زلف جانان از درازیشبی چون روز هجران از تباهی
شبی چون جور عشقت بی کرانهشبی چون دور حسنت بی تناهی
شبی چون هجر تو در غم فزائیشبی چون عیش من در عمر کاهی
بدم ناسوده و آسوده دد و دامبدم بیدار و خفته مرغ و ماهی
بدان خوی جفا جوی ستمکارسیه کردی مرا روز از سیاهی
من از خصمان به تو در می پناهمتودر خصمان به رغمم می پناهی
من از تو صلح جویم با گناهتتو جوئی رنج من بر بیگناهی
به جان خواهد ترا نازک دل منتو ای سنگیندل از جانم چه خواهی
به میزان جفا یکپاره کوهیبه معیار وفا یک پر کاهی
زهی یار سبک سنگین که چون تونشان ندهد کس از دانا و داهی
همی ترسم که از سهوی خطائیکه باشد آدمی خاطی و ساهی
بنالم از تو پیش تخت آن شاهکه از وی باز گیرد تخت شاهی
سپهر معدلت سعد اتابککه شد سعد سپهر ازوی مباهی
شهی کش تیر شد ز اصحاب دیوانشهی کش زهره شد زاهل ملاهی
به نور معرفت جفت معارفبه داد و معدلت دور از مناهی
ایا پیرایه میدان و مجلستو شیر رزم و شید بارگاهی
اگر تخت و کله زیب شهان استتو زیب و زینت تخت و کلاهی
سپه باشد شهان را پشت و یاورتو هم خود شاهی و هم خود سپاهی
بود ورد ملائک اینکه تا حشرنگهدارش ز هر آفت الهی