گنج

شمارهٔ ۵۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ی۲۶ بیت
اکنون که یافت دهر کهن خلعت نوینو گشت باغ و راغ ز تمثال مانوی
بلبل نوای باربدی برکشید و بازبر کف نهاد لاله می و جام خسروی
در پهلوی چکاوک ترکی زبان نشستقمری و برگرفت غزل‌های پهلوی
ناگه درید پردهٔ عشاق فاختهچون کرد در هوای چمن پرده را هوی
گیرد به فر شاه ریاحین به تازگیبخت معاشران ز رحیق کهن نوی
در جام آبگینه نماید صفای میچون در ضمیر صدر جهان فکر معنوی
دارای دین و داور ملت عماد دینکز ذات اوست خمیهٔ اسلام مستوی
بی لاف معجزات نموده‌ست کلک اودر کار مملکت ید بیضای موسوی
آن مفتی‌ای که چون قلمش پیشوا شودزیبد روان چار امامش به پیروی
از جاه اوست منصب آصف صف نعالوز جود او فسانهٔ طائی‌ست منطوی
در بوستان جاه جلالت عجب گلی‌سترویش به خنده‌ناکی و طبعش به خوش خوی
ای مکر می که مایهٔ جودت وفا کندگر در ضمان روزی خلق جهان شوی
طبع تو گنج حکمت و دریای دانش استذات تو مایهٔ کرم و اصل نیکوی
در بوستان دین شجری معدلت بریبر آسمان ملک مهی شید پرتوی
دریادلا ز چارهٔ من نگذرد دلتگر تو به قصهٔ منِ بیچاره بگروی
در خرمن امید من نادروده کشتنه گندمی نمود مرا بخت و نه جوی
در چشم فتنه میل سهر می‌کشد عدوای چشم بخت تا تو در این کار نغنوی
وقتی چنین که مرکز گل را حیات دادباد صبا ز معجز دم‌های عیسوی
از عدل شاه و رحمت صاحب نه در خورددر کنج انزوا من مظلوم منزوی
نسل بزرگ و فضل و هنر باشد ای شگفتچون گشت فضل جرم و گنه نسل کسروی
ناکرده جرم من ز چه معفو نمی‌شودآخر نه عذر خواه من بی‌گنه توی
یارب من از برای چه محبوس مانده‌امشاهی چنین رحیم و شفیعی چو تو قوی
تابنده گشت گوشه‌نشین فکر بکر اوهمچون سخات پیشه گرفته است رهروی
بشنو به سمع لطف که در روزگار خویشزین سان سخن ز مردم شیراز نشنوی
مهر تو باد در دل خلق جهان چنانکعشق ایاز در دل محمود غزنوی
جز تخم نیکوی به جهان در نکاشتیار جو که هر چه کاشته‌ای زود بدروی