گنج

شمارهٔ ۴۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۵۴ بیت
سپیده دم چو دمیدن گرفت بوی چمنهوا ز ژاله گهر بست بر عذار سمن
بت سمن بر سیماب سینه سرو آسابه کف چمانه درآمد چمان چمان به چمن
چکان چکان خویش از گل زناز بر قرطهکشان کشان سر زلف دراز در دامن
نماز برد بر قامتش چو راهب سروسجود کرد بر عارضش سمن چو شمن
ربود خوب ز نرگس به نرگس پر خوابشکست پشت بنفشه به زلف پر ز شکن
نشست و ناله ز مرغان صبحخیز بخاستگشاد چهره و گل پاره کرد پیراهن
رقیب را و رهی را چو حلقه بر در مانددرآمد از در شادی و آنگهی با من
ز روی لطف بپیوست همچو می با جامز راه مهر بر آمیخت همچو جان با تن
مرا ز شادی آن آهوی ختن از دلدمی به کام بر آمد چو بوی مشک ختن
هزار گوهر شهوار چشم گوهر بارفشاند در قدم آن نگار سیم ذقن
دو بوسه داد مرا از پی سه جام شرابیکی امید فزای و دوم خمار شکن
و گرچه داد مرا خوش بشارتی که شدمبه جان و دل رهی آن زبان وکام و دهن
بشارتی به امید و امان اهل زمانبه یمن موکب و فرقدوم صدر ز من
خجسته سایه و خورشید پایه شمس الدینکه آفتاب زمین است وسایه ذوالمن
گزیده سامان آن خواجه حمیده سیرفریضه فرمان آن صاحب ستوده سنن
به نفس پاک ولی و به جود عام علیبه نام شهره حسین و به خلق خوب حسن
به نور رای چو افکند سایه بر ملکتزمانه گفت زهی آفتاب سایه فکن
کفش صحایف آمال را زند ترقیندلش وظایف ارزاق را کند روشن
ایا شبیه تو نادیده دهر صافی فهمو یا نظیر تو نازاده چرخ صائب ظن
اگر تجللی نور دلت فتد بر طوراساس طور شود همچو سرمه در هاون
ز نظم ملک فلک ذهنت ار براندیشدنجوم نقش شود مجتمع چو نقش پرن
و گر ز تفرقه و رنج خاطری که مبادنظر کنی سوی این خنگ سرکش توسن
ز بیم فکرت تو دسته گل پروینبسان نعش ز هم بگسلد در این گلشن
چو ابر دست تو باران جود درگیردبسا که گرید و نالد سحاب در بهمن
خدنگ غیرت کف تو چون روان گرددمحیط ژرف شود چون قدیر در جوشن
به جرم کیوان زان نسبت است آهن راکه کرد وقف سراپای دشمنت آهن
به کلک فتوی ازان دست می برد بر جیسکه حکم سفک کند تا نماندت دشمن
به قصد خصم تو بهرام چون کمین گیردکجا برآرد سر بدسگالت از مکمن
اگر نه پیروی ذات تو کند خورشیدچراغ چرخ شود بی فتیله و روغن
مغنی سومین طارم ارنه بر کامتدمی زند شود آواز مزمرش شیون
وگرنه تیر کمان قد شود به خدمت توقدر بدوزد کلک و کفش به تیر محن
مه ار جوی ز هوای تو کم کند در دلقضا به آتش نکبت بسوزدش خرمن
جهان پناها آب لطافت سخنتز روی لوح دل من بشست گرد حزن
چو تر و تازه به پرسش درآمدی تر شدزبان بنده به آزادی تو چون سوسن
به فرق قدر تو بر فکر من به قدر نثارهزار در ثمین ریخت بی قبول ثمن
بدان خدای که صباغ صنعش از دل خاکبه رنگ مختلف آرد نتایج معدن
که یک لطیفه ز درج درت به لفظ قبولمرا به آید از صد خزانه در عدن
ز بس که دیدم رنج و عنا ز جور لئامز بس که خوردم جام جفا ز دست فتن
سرم ملول شد از جستن دنا ودنیدلم نفور شد از دیدن دیار و سکن
از آن ز شاهی مرغان ملول شد سیمرغکه یافت فرق خروس لئیم با گرزن
گذاشت طوطی و طاووس و باز را و همایز ننگ صبحت خفاش و بوم و زاغ وزغن
هزار جوهر کان پیش نهمتم یک جوهزار جان بر سیمرغ همتم ارزن
فرشته ئیست مرا در دماغ صائب فکرکه روح پاک همی بخشدم به جای سخن
نزول آن به دل وجان تیره ممکن نیستچه مرد اهلی جبریل باشد اهریمن
کجا به نفس بهیمی در آید این معنیکه نفس ناطقه در شرح آن بود الکن
کجا به راستی این سخن رسد کژدانکجا معارضی این نمط کند کودن
مسافریست لطیف و غریب گفته منولی به چاه عنا در چو یوسف و بیژن
سخن سخیف و رکیک آن بود که در پستیوطن به دامن صاحب سخن کند موطن
چهار ربع زمین نظم ونثر من داردز مصر تا به ختا و ز روم تابه ختن
حکیم جوهر باقی رسد معانی راز پارس جوهر من تحفه بر سوی مسکن
شهان سلغری از عشق طرز من در خاکبه دست واقعه بر خود همی درند کفن
بقای ذات تو جاوید باد تا باشیهزار نسل مرا چون پدر به پاداشن
سر حبیب ترا تاج فخر بر تارکتن عدوی ترا تیغ قهر بر گردن
سرای جاه ترا از شرف ستون سمانهال عمر ترا از بقا غصون و غصن