گنج

شمارهٔ ۲۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اق۵۷ بیت
به فال فرخ و روز خجسته سوی عراقرسید موکب میمون صاحب آفاق
خدایگان وزیران بهاء ملت و دینپناه و ملجاء اهل جهان علی الاطلاق
محمدبن محمد که صد قران جدانشبدند صاحب و صاحبقران به استحقاق
هزار قرن دگر تا قیامت از نسبشمرور دهر شرف بر شرف کند الحاق
امید صاحب دیوان و نور چشم جهانکه شد شهان را نور حدایق احداق
قضا مثالی کز دست و کلک او آمدقدر خریطه کش روزنامه ارزاق
حیات بخشی کز جود او پر است چنینز چنگ واقعه نص خشیته الاملاق
به گاه لطف دمش چیست واهب الارواحبه وقت قهر کفش کیست خاضع الاعناق
کمال حلمش با باد ضم کند آرامزلال لطفش از آتش جدا کند احراق
زهآب حیوان باکین اونماید زهرلعاب افعی با مهر او شود تریاق
دگر نفس نزند بلبل از هوای چمناگر کند ز گلستان خلقش استنشاق
نفوس عاقله از علم مستفیذ شونداگر رود ز ضمیر منیرش استنطاق
زهی ز خاک درت آب چشمه خورشیدخهی غبار درت کحل مردم آماق
نئی فرشته و داری فرشته وش سیرتنئی پیمبر و داری پیمبری اخلاق
اگر ز لطف نهی پای بر رواق فلکفلک ز در کواکب تهی کند اطباق
وگر ز قهر زنی دست درعنان سپهرنخست پیکر جوزا شود گسسته نطاق
وگر ز کین تو خون عدو به جوش آمدبه انتقال شود در دلش مواد خناق
وگر شود بدنش ممتلی زماده حقدروانش زود برآید ز تن به جای فواق
بود حسود و بداندیش تو دراین عالمبه اقتضای کلام مهیمن خلاق
یکی اسیر به تفسیر ناله من والیکی ذلیل به تقدیر فاکه من واق
اگر شکوه تو بر کوه هیچ جلوه کندز هیبت تو درافتد به سجده حصن اشاق
نفاذ امر تو بس زود در عراق دهددر اشتیاق و نظیرش به کمترینه وشاق
شدی به صوب خراسان ز دارملک پدرگرفته خنگ تو بر ابلق جهان اسباق
پرید مرکب فتح تو در جهان چون مرغبرآمدش ز دو پهلو دو پر به جای جناق
بدند پیش و پس خیل رایتت دو گروهمخالفان به نفاق و موافقان به وفاق
به تیغ و کلک تو آن توامان ملک آمدجزای اهل وفاق و سزای اهل نفاق
نهنگ تو ز سر یاغیان گرفت وطنخدنگ تو ز دل دشمنان گرفت وثاق
اگر چه کار خطر بود بر تو نامد سختوگرچه دور سفر بود بر تو نامد شاق
گران نباشد شق القمر به دست نبیدراز نبود راه فلک به پای براق
درست باز رسیدی به عزم و رای درستشکسته گردن هر عاصی و دل هر عاق
خدای هر دو جهان را هزار شکر و سپاسکه آمدی بسلامت چو مه برون ز محاق
برآمدی ز خراسان چو آفتاب از شرقعراق شد ز قدومت بسیط براشراق
بزرگوارا تا زان جناب گشتم دورکش از سماک ستانست وز سپهر رواق
چو حال خویش پراکنده خورده ام روزیاگر چه هستم مجموع با زر آفاق
چگونه دل متفرق نباشدم زعناچو رزق من متفرق همی دهد رزاق
ز پارس نان ز سپاهانم آب و ز تو کفافمنم ز روی پراکندگی به عالم طاق
بریدم از زن ناسازگار زال جهانبلی نشور بود مرد را به مهر طلاق
به پشت پای قناعت به چشم باز زدمبه روی او همه لذات او به عرض صداق
حدیث زهد و قناعت ز من نیاید خوشغزلسرای به آید ز زاهد زراق
چو بسته کرد سپاهان بدان نگارینمکه شد دریده ازو پرده بسی عشاق
حدیث صبر که بد جفت و همنشین دلمبه عشق جفته ابروش بر نهاد به طاق
کجا شود به نصیحت دل مخالف راستچگونه زو طلبم مرهمی ز راه وفاق
به بند مهر دلم بسته شد به صد قلاببه دام عشق در آویختم به صد معلاق
چو مرغ اگر چه گرفتار دام مهر شدمبه سوی حضرت تو می پرد دل مشتاق
به بوی مجلس تو جان باربد مرغی ستکه بی نوای چکاوک زند ز عشق عراق
طرب گزین که به مدح تو بلبل نطقمعراق را ز نوا کرد خوشتر از عشاق
چنان به مدح تو شیرین شده ست کام دلمکه آب حیوان خوش می نیایدم به مذاق
ز من گسسته مگردان کرامت کرمتکه پارسال چنین رفت وعده و میثاق
به سنت پدر سعد بخت و جد سعیدمرا بپرور در ظل رایت اشفاق
ز نظم خویش یکی بیت کرده ام تضمینگرفته مصرع اول سبق ز راه سباق
به چشم رحم نگر بر من سپیده موانز روی رافت بین در من کشیده فراق
دراین سیاقت کز روح دلپذیر تر استحیات نوح گرم باشد و کنم انفاق
شهاب بایدم اقلام و ظلمت شب هجرنجوم شایدم اقلام ونه سپهر اوراق
همیشه تا به فصاحت سمر بود ابعدهمیشه تابه ملاحت خبر بود املاق
مدام باده ستان از سهی قد خلخهمیشه بوسه ربای از شکر لب قبچاق
بده به سر غمش کام یار و یاری ایلببر به قاقمشی نسل یاغی وایغاق
نشاط تو همه با شرب و نوش و شاهد و شمعسرور تو همه با ساقیان سیمین ساق