شمارهٔ ۱۷
خبر دهید مرا کآن پسر خبر داردکه کار من زغمش روی در خطر دارد
خبر ندارم در عشق او ز کار جهانولی جهان ز من و کار من خبر دارد
همه فسانه عالم مرا فرامش گشتبلی فسانه من عالمی ز بر دارد
ببرد یاد وی از یاد من غم دو جهانغلام آن غم عشقم که این هنر دارد
فدای عشق چنین یار باد جان و تنماگر چه بنده تن و جان مختصر دارد
غمش درآمد و جانم ز برگ مهمانشتنی ضعیف و دلی ریش ما حضر دارد
سرم همی رود و من نمی روم به سرشکه یار با من سرگشته خود چه سر دارد
سرم پر است در اندیشه جدائی اوکه او سری پر از اندیشه سفر دارد
ز بیم روز وداعش به نقد جانم سوختگر او ندارد عزم سفر وگر دارد
هنوز روز وداعش ندید و خونبار استدو چشم من که چو دریا و کان گهر دارد
بلای درد فراقش کسی تواند بردکه جان از آهن و پولاد سخت تر دارد
هزار ناله کنم هر سحر بدان امیدکه یار گوش سوی ناله سحر دارد
اثر نمی کندش در دل و نمی داندکه ناله سحر بیدلان اثر دارد
مرا به دیدن و نادیدن آفتاب رخشز اشک لعل شب و روز دیده تر دارد
دریغ و درد که از چشمم آنچنان رخ رادریغ دارد و آنگه در او مقر دارد
هزار منت بر من نهد به هر نظریرخی که دشمن از و بهره و نظر دارد
تبارک الله یارب که دیده در باغیکه سرو لاله و لاله بنفشه بر دارد
قدش که جان روان است چون روا دارمکه گویمش صفت سرو غاتفر دارد
رخش که ماه سخنگوست کی کنم صفتشکه نور مشتری و طلعت قمر دارد
لبش که آب حیات است چون توانم گفتکه گونه رطب و لذت شکر دارد
جهان ندید و ندارد چو او دگر حوریخدای عزوجل درجنان مگر دارد
دهان ندارد و گویند کو سخن گویدمیان ندارد و دیدند کو کمر دارد
به بی دهانی نطقش در از شکر ریزدبه بی میانی کوهش کمر ز زر دارد
قد و خد و خط و خال لبانش فته ماستز جان و دل دلم این فتنه دوستتر دارد
قضای عشق دلم را شکست لیک چه باککه مجد تن به قضا دادن این قدر دارد
قضا نیارد نی نی شکستن این دل راکه داغ طاعت دستور دادگر دارد
نهال صاحب دیوان زلال کوثر جانکه از سعادت بیخ و ز فر ثمر دارد
بهاء دین که از و دین بها و عزت یافتچنانکه ملک زرایش شکوه و فر دارد