شمارهٔ ۱۶
به جان بریم ترا سجده تا به سر چه رسدنثار پای تو سرهاست تا به زرچه رسد
ترا ز نور جلالت نمی توانم دیدبه چشم جان به سرت تا به چشم سر چه رسد
بر آستان تو سرهاست پایمال فنابه جز غبار بدین فرق پی سپر چه رسد
زرشک سرو قدت شاخ سدره ازره رفتنگر که تا به قد سروغا تفرچه رسد
ببرد هندوی زلف تو جان و دین و دلمجز این دگر ببرد زین سپس به هر چه رسد
شمار کردم از غمزه تو بر دل و منهزار تیر رسیده ست تا دگر چه رسد
قیاس کردم واندر حضر زوصل توامرسید حرمان تا بازم از سفر چه رسد
دهان تنگ تو یاقوت پاره ئیست لطیفمفرح دل ما را از آن قدر چه رسد
هزار دلشده بیمار تنگ شکرتستبه عالمی دل بیمار را از آن شکر چه رسد
مرا ز پاسخ تلخت چو هیچ روزی نیستاز آن لبان شکر بار دلشکر چه رسد
دکان لعل تو کآنجاست شور و شیرینیبه جز نمک به من سوخته جگر چه رسد
زیان رسید تنم را ز ماهتاب رختبه رشته قصب از تابش قمر چه رسد
من و کمر به امید میانت در بندیماز آنچه نیست نصیب من و کمر چه رسد
میان تهی ست همه وعده تو چون کمرتمرا از این دو به جز بوک یا مگر چه رسد
ز سحر چشم تو نالم سحرگهان هیهاتبه سحر چشم تو از ناله سحر چه رسد
به خنده گوئی گه گه که بهتری مگریبه گوش جان من خسته زین بتر چه رسد
عذار و خط ترا از سرشک من چه زیانبه روی لاله و سنبل خود از مطر چه رسد
از آب چشم منت نرم می نگردددلبه سنگ خاره ز سیلاب خون اثر چه رسد
ز قصه های تو بیدادگر جهان پرشدمگر به گوش جهاندار دادگر چه رسد
به سمع صاحب دیوان رسید شرح جفاتنظاره کن کت از آسیب این خطر چه رسد
خدایگان جهان آنکه حکم او برسیدبه اوج سقف فلک تابه بحر و بر چه رسد
ز عدل و مغفرتش جان را امان آمدز سرد و گرم جهان تابه خشک و تر چه رسد
اگر نه لطفش فریاد روزگار رسیدبه روزگار معاذالله از قدر چه رسد
جهانیان را با عدل او که باقی بادز اقتضای قضا و قدر ضرر چه رسد
وجود رزق جماد و نبات از انعامشبه خاصیت برسد تا به جانور چه رسد
ایا به قدر رسیده به عالمی که در اوقدر نمی رسد از عجز تا مگر چه رسد
در آن مکان نپرد مرغ و هم روح قدسز بس تحیر تا به عقل مختصر چه رسد
رسید صولت قهرش به جان حاسد ملکبه اهل بغی خود از دره عمر چه رسد
رسید حمله رایت به قلب حیلت خصمبه جان روبه ماده ز شیر نر چه رسد
به روی دولت روئین تن جفا پیشهز شست رستم دستان و زال زر چه رسد
اگر چه دشمن تو سرکش است و بیخ آورز خشم و قهر تو ناگه بدو نگر چه رسد
از آن دو خانه که دارد دو زاغ مارشکنبه چشم جانش جز مرغ چارپر چه رسد
درخت اگر چه مغیلان و خاردار بودتو آن نگر که بدو زاره و تبر چه رسد
رسید لطف تو در نیکخواه نیک اندیشبعکس آن به بداندیش بدگهر چه رسد
چو نکبت تو به اعدای بی هنر برسیدبه ضد آن به احبای پرهنر چه رسد
رسید نکاتر طوفان خشمت اندر خصمبه مشرکان ز مناجات لاتذر چه رسد
به بوی نفع به غیر تو نظم من نرسیدبرای سود زیثرب سوی هجر چه رسد
تو در خوری به دعاء و ثنای من بندهمدیح خود نکنم تا به هر شرر چه رسد
به خشک مغزی و تر دامنی چگونه رسدسلام خشک ز من تا به شعر تر چه رسد
نبوسد اهل خرد در صلیب و دیر و کشیشمسیح راسروپا تا به سم خر چه رسد
در آن زمان که فریدون بر فرازد سرز زیب و فر به فراساب تا جور چه رسد
اگر نخواند وگر نشنود کسی این نظماز آن خلل به چنین سلک پرده درچه رسد
زپرتو کف موسی و نغمه داوودبه چشم کور چه آید به گوش کر چه رسد
ز جد و بحث مرا بهره از جهان چه رسیدز جد واب به مسیحای بی پدر چه رسد
به مصر درگه تو بنده را عزیزی نیستبدان هوس که ز کنعانیان خبر چه رسد
رهی به کلبه احزان چو پیر کنعانیستنظر به ره که زپیراهن پسر چه رسد
همیشه تا مثل است اینکه در سفر مشرکبدم زدن نرسد تا به خواب و خور چه رسد
نصیب حاسد جاهت در آن جهان ز خدابه جز سقر مرساد و به جز سقر چه رسد