گنج

شمارهٔ ۱۳

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارنگیرد۳۵ بیت
تا لعل تو از تنگ شکر بار نگیرددل از غم آن لعل شکر بار نگیرد
در جام لبان چاشنی از قند فکندیتا لعل لبت تلخی گفتار نگیرد
من بر سمن و سنبل تو زار نگردمگر سنبل تو طرف سمنزار نگیرد
از آتش دل گرد رخت راه ببندمتا گرد گلستان رخت خار نگیرد
از دیدن تو زاهد صد ساله شگفت استگر خرقه نیندازد و زنار نگیرد
من گریم و گوئی به اشارت که مریزاشکتا دشمنت از چشم و دل اقرار نگیرد
گر لعل در آن لولو شهوار نگیریروی از مژه ام لولو شهوار نگیرد
من دل به هوای لب و دندان تو دادممانا که بدین جرمم دادار نگیرد
تا دل نشود عاشق هستی نپذیردتا زر نشود خالص مقدار نگیرد
روزی دو سه دستی به طرب با تو برآرمگر پای دلم در گل تیمار نگیرد
انکار مدار از من ار انکار نداریتا لوح دلت صورت انکار نگیرد
از یار کم آزار خود آزار چه گیریکز یار کم آزار کس آزار نگیرد
برق نفس گرم من آفاق گرفته ستوندر دل تو شوخ ستمکار نگیرد
آهم عجب ار در دل خارا ننشیندسوزم عجب ار در در و دیوار نگیرد
خود بر دل تو مهر به مسمار که بنددکآن سنگ سیاه است که مسمار نگیرد
گر فاش شود راز جفاهای تو بر منکس را هوس یار دگربار نگیرد
زینسان که تو در یاری من راه سپردیزین پس به جهان هیچ کسی یار نگیرد
زر رخ و دردانه غلطان سر شکمنقدیست که در پیش تو بازار نگیرد
آهم همه دودیست که بر کس ننشینداشکم همه آبیست که بر کار نگیرد
زین پس نکنم گریه ننالم نزنم آهتا آینه روی تو زنگار نگیرد
گفتی که دلت را به نصیحت ادبی کنتا کار سر زلف مرا خوار نگیرد
یا در خم این زلف چو زنجیر نپیچدیا جای در این طره طرار نگیرد
یا پای به خود دارد و خاموش نشیندیا دست بر این زلف زره دار نگیرد
در عرض یکی تار کزآن زلف کم آیدصد قافله از تبت و تاتار نگیرد
او زنگی مست است سبکبار و سراندازخون صد از آن دل به یکی تار نگیرد
ای دوست بنه عذر دلم کز همه روئیکس نکته بر آن سوخته زار نگیرد
گر دل سر زلف تو یکی بار گرفته ستگوید که دلت از دل من بار نگیرد
کو شیفته رای است و به زنجیر گرفتارتا خرده بر آن شیفته بسیار نگیرد
زنهار مخور با دل من کز همه جرمیکس را به گنه سخت چو زنهار نگیرد
این شعر چو زر نقد روان است وزین رویاز مجد کسی صره دینار نگیرد
بس پیرهن کاغذی از دست پوشمگر دست تو زو کاغذ اشعار نگیرد
من صاحب دیوان شوم ار صاحب دیواناز نسبت همنامی من عار نگیرد
آن خواجه که بی واسطه منت خوانشچرخ از مه و خور قرصه ادرار نگیرد
آن شمس که بی رهبری رایت رایشخور مملکت گنبد دوار نگیرد
بی رقعه پروانه او منشی گردوندر کف و بنان خامه و طومار نگیرد