شمارهٔ ۱۱
تو را چو در همه عالم به حسن یکتانیستازان به حال منت هیچگونه پروا نیست
تو را به ماه درخشنده نسبتی نکنمکه ماه را رخ گلگون و چشم شهلا نیست
غریب نیست که روی تورشک خورشید استعجب تر آنکه دهانت چو ذره پیدا نیست
ز بس کز آتش عشقت همی پزم سودابه رنگ آب دو چشمم شراب حمرا نیست
گمان برم که نیابند در همه عالمکسی که در سر او از غم تو سودا نیست
نسیم با سر زلفت چنین خوش است امروزکه دیگرش سر باغ و دل تماشا نیست
اگر چه روی تو طاووس باغ جان و دل استحدیث وصل تو جز داستان عنقا نیست
بیا که از غم تو جان من به جان آمدبیا که بی لب تو عیش من مهیا نیست
بدین لطافت و خوبی برای مخدومیکه بارگاه وصال تو منصب مانیست
محمد بن محمد که کارنامه حمدبه جز به محمدت ذات او مطرا نیست
یگانه بار خدائی که از کمال خردزخسروان جهانش همال و همتا نیست
زهی رسیده جلالت به منصبی که ز عجزمسافران خرد را گذر به آنجا نیست
توئی که در صحت کار کرد دولت توقدر مجال ندارد قضا توانا نیست
تو راز غیب ندیدی به دیده و دانشتو را که دید تواند که هیچ پیدا نیست
مراسم سخن مشتبه ضمیر روشن تستاگر چه اسم نظیر تو را مسما نیست
ز حرف و تیغ تو فعلی که می شود ظاهرمحقق است که آن جز به اسم اعدا نیست
در آفتاب جمالت ستاره چون گرددکه درهوای تومه را مجال حربا نیست
کفت به ابر تشبه کجا کند معنیکه چون تاثر جود تو فیض او را نیست
چو ساقیان سمن ساق تو کمربندندگمان برم که قمر جز به برج جوزا نیست
سودا فتح وظفر ممکن سعادت تستاگر چه منزل مهر تو جز سویدا نیست
خجسته رای تو را روشنی مدان که جداستکه آفتاب خرد نزد او هویدا نیست
خدایگانا من بنده آن کسم که مراجز آستان رفیعت ملاذ و ملجا نیست
مرا به لطف تو امیدهای بسیار استاز آنکه مثل تو مخدوم هیچکس را نیست
توئی محمد و من وارث ابونصرمجو یار غار توام این حدیث زیبا نیست
ز دوستی تو با دشمنان به پیکارمکه دشمن تو مبادا هیمشه الا نیست
به هر جفا ز وفای تو می نخواهم گشتاز اینکه نقض وفا شیوه احبا نیست
امور خطه اربل به من حوالت کنکه نصر دین محمد مقام ترسا نیست
برای مصلحت نام تست کوشش منوگرنه اربل ویرانه لایق ما نیست
تو را حقوق ایادیست بر من از اولچنانکه محمل آن از قبیل احصانیست
به باب دوستی و شرط بندگی با توز خسروان درت هیچکس چو برپا نیست
سه بیت می کنم از شعر جاسبی تضمیندر این قصیده چو به زان سه بیت غرا نیست
به خواب دیدم یکشب جمال فردوسیکه گفت شمس تو را زین حدیث تنها نیست
بدین صفت که توئی من شدم بر محموددو بیت گفتم بر خواطرت همانا نیست
خجسته خواطر محمود را دلی دریاستچگونه دریا کآنرا کرانه پیدا نیست
همیشه تا که تن انس و جان از آن هستیشود ز گردش این آسمان خضرا نیست
تو هست باد و زمام قضا به دست تو بادکه کرده های تورا این وظیفه تنها نیست