گنج

شمارهٔ ۱۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انانداخت۴۱ بیت
چو عکس روی تو پرتو بر آسمان انداختزمانه را به دو خورشید در گمان انداخت
جهان ز زحمت تاریکی شب ایمن شدچو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
فزود رونق بستان عارضت کامسالبنفشه سایه بر اطراف ارغوان انداخت
چگونه یابم با داغ فرقت تو قرارکه سوز آن شررم در میان جان انداخت
به خاصیت رخ چون آفتابت از ره چشمشرار آتش عشقم در استخوان انداخت
ز کرده های تو بر من به خون دل بگریستهر آنکه چشم به این چشم خونفشان انداخت
بلای عشق تو رازی که داشت سینه منهمه براین رخ مانند زعفران انداخت
کجا رسد به کنارو میانت دست رهیکه از تو بی زر و زوریش بر کران انداخت
کمرت گرچه بسی در هوای تو پیچیدبه زور و زر تن خود را در آن میان انداخت
مرا به یاری ابروت تیر زد چشمتهر آینه نتوان تیر در کمان انداخت
هر آن خدنگ که در جعبه داشت نرگس توبر این شکسته دلریش ناتوان انداخت
چنانکه در صف پیکار سوی قلب عدوز دست و شست مبارک خدایگان انداخت
شه زمین عضدالدین که پنج نوبت اوصدا در اوج نهم طاق آسمان انداخت
خجسته سعد اتابک که سعد اکبر چرخزیمن نامش بردوش طیلسان انداخت
چو کوه حلمش آرام در زمین آوردصدای جودش آوازه در زمان انداخت
شهی که شست یک اندازش از کمان دو پیدو نسر چرخ به یک تیر از آسمان انداخت
ز بیم طعنه رمح و سنان لایح اوسماک خود را در راه کهکشان انداخت
به گاه کتبت توقیع عنبر آرد بارنیئی که بحر کفش در سر بنان انداخت
زهی شهی که کف کامکار کافی توکمند در سر گردون کامران انداخت
توئی که قبضه شمشیر و زخم بازوی توحدیث رستم دستان ز داستان انداخت
حکایت تو چنان شد به گرد هفت اقلیمکه از جریده شهنامه هفتخوان انداخت
در آن مصاف که تیغ تو میزبانی کردسباع را به دو نوبت ز کشته خوان انداخت
به عهد عدل تو مه بر فلک به گوشه چشمنظر نیارد بر رشته کتان انداخت
در آن مقام که قدر تو صدر شد گردونبه صد شفاعت خود را در آستان انداخت
کفید مردمک چشم راهزن ز خواصنظر به قصد چو برگرد کاروان انداخت
شد از نزول حوادث چو آسمان ایمنبر آن زمین که امان تو سایبان انداخت
ز بسکه بر بره و میش مهربان شد گرگسیاستت ز رمه منت شبان انداخت
توئی که پاس تو تا پاسبان ملک آمدز روزنامه ملک اسم پاسبان انداخت
به آب چشمه حیوان بشست دامن عمرهر آنکه بر در تو خاک بر دهان انداخت
هر آنکه آب رخ از خاک درگه تو نیافتحقوق خدمت او را ز نام و نان انداخت
جهان پناها نوروز فرخ از ره دوررسید و سایه بر این دولت جوان انداخت
برای اینکه رسد یمن مقدم تو بدوهزار فرش ز خیری و ضیمران انداخت
ز بیم آنکه نهد مرکب تو سم بر خاکز سبزه سر بسر راه پرنیان انداخت
سپهر عکس بر اذیال مرغزار افکندبهشت سایه بر اطراف بوستان انداخت
ز ارغنون شنو الحان که ساقی گلرخدر آب بسته میئی همچو ارغوان انداخت
دراین قصیده غراکز آب لطف تراستمرا در آتش اندیشه امتحان انداخت
گشاده می نشود طبع از کلید زبانکه هیبت تو مرا قفل بر دهان انداخت
چو تیر فکر بر اوج ثنات می نرسدببایدم سپر عجز بی گمان انداخت
قمام قلعه قدرت از آن بلندتر استکه منجیق سخن را بر آن توان انداخت
طرب گزین و هنر کسب کن که مایه عمرجواهریست که نتوانش رایگان انداخت
همیشه باد رکاب تو بوسه گاه ملوککه عمر چرخ عنان با تو در عنان انداخت