گنج

شمارهٔ ۸۱

۷ بیت
گر، رعیت را، به ظاهر لطفِ شه می‌پروردخود، رعیت پادشه را با سپه می‌پرورد
پرورد خورشید مه را، نزد دانا روشن استحسن روی یار من خورشید و مه می‌پرورد
موی تو شام ابد روی تو چون صبح ازلصبح روشن از چه رو، شام سیه می‌پرورد؟
خط و خالت را سواد است از شعاع عارضتآری آری برق در، دریا شبه می‌پرورد
خاکساری بین که غیر از مادر آگاه خویشکس ندیدم گوهری در خاک ره می‌پرورد
گر ترحم می‌کنی درویش را منت منهکاین ثواب بی‌ریا چندین گنه می‌پرورد
نیست پروا، مرد را «حاجب» ز دهر بی‌ثباتدهر بی‌پروا، تباه است و تبه می‌پرورد