شمارهٔ ۵۹
هر که آمد گل ز باغ زندگانی چید و رفتعاقبت بر سستی اهل جهان خندید و رفت
کس در این ویرانه جز یکدانه حاصل برنچیدهر که آمد دانه بذر هوس پاشید و رفت
سر چرا عاقل فرود آرد، به تاجل سلطنتباید آخر پای خود را در کفن پیچید و رفت
گر تو هم از رفتن راه عدم ترسی مترسبس که آسانست این ره میتوان خوابید و رفت
بس که در گل گل عذاران خفته در پهلوی همهمچو شبنم میتوان در روی گل غلتید و رفت
در جهان از رفتن معراج خود ترسی مترسبسکه خوش جائیست با سر میتوان گردید و رفت
«حاجب » اندر دار دنیا میل آسایش نداشتچند روزی آمد و یاران خود را دید و رفت