شمارهٔ ۵۷
هر که حق گفت چو منصور نصیبش داراستبر سر دار شدن مرد خدا را کار است
یار اگر می طلبی از غم اغیار منالهمه یار است به چشم تو اگر اغیار است
مستی باده ندارد اثر هشیاریای خوش آن مست که در مستی خود هشیار است
ناصح از گفته بی حاصل خود لب بربندتو، به گفتاری و درویش پی کردار است
نیست جز صلح و صفا شور دگر در سرماملک ما نیستی و دولت ما دلدار است
آه ما را علم و ناله علمدار، بوددرد و محنت سپه و فقر سپهسالار است
ای که جان و تن ما را تو خریدار استیدکه ماست که اکنون بسر بازار است
ما دم از صلح زنیم و همه قهرند از ماخلق را این چه ره و رسم و چسان کردار است
لا مکانیم و نداریم مکان جز دل دوستدوست داند که دلش مأمن هر دلدار است
خواهی ار مرد خدا را تو نکو بشناسیصلح میزان بود و صدق و صفا معیار است
«حاجب » ار قصد کند جان تو را خصم چه باکمحتسب را همه دانند که در بازار است