گنج

شمارهٔ ۴۴

۹ بیت
ز روی، تا مه من زلف پر زتاب گرفتهزار نکته روشن بر آفتاب گرفت
غراب شب بر زلف وی آشیان داردکه صبح ناز سپید آن سیه غراب گرفت
شراب بیغش ساقی فزود مستی منبدان مثال که هستی من شراب گرفت
خوی از جبین به زمین ریخت یار گلرخ منهمه بساط زمین در گل و گلاب گرفت
جهان چو، سینه سینا شد از تجلی نورمگر، ز رخ مه من نیمه شب نقاب گرفت
الست ربکم اول سئوال جانان بودز مهر و ماه بلی ربنا جواب گرفت
خراب مردم چشم مراست خانه ز آبدو چشمه را نتوان بست و راه آب گرفت
بیا، به کوی خرابات از طریق ادبکه عقل کل به ادب جا در آن جناب گرفت
تو راست بر سر چشم جهان مکان «حاجب »که یار پیش تو ناگه ز رخ حجاب گرفت