شمارهٔ ۴۲
روی و موی تو، ای تو رب و ربچون بیاض صبح در سواد شب
تاخت عشق تو، بر حصار دلهمچو برعجم لشگر عرب
بی سبب به عقل عاشقا مخندزانکه عقل شد عشق را سبب
مدعی تو را، گر ستاره ایستبینم آشکار شکل ذو ذنب
یکتن از رسل غیر تو نکردسحر از دو چشم معجز از دو لب
باش بنده پیر می فروشچون نواکند بنده عنب
ای که طالبی علم و عشق رانیمه شب به صدق از خدا طلب
خوانده خویش را قطب الخریفکو نداندی اقطب از قطب
نی فصاحت است خصم را نه صدقکس نچیده است از حطب رطب
هست چون عروس علم من عریسبا عروس بکر چون کند عزب
علم راست فخر و زادب شرفحبذا، ز علم بخ بخ از ادب
ضد صلح شد آنکه را بودجهل بوالحکم عذر بولهب