شمارهٔ ۱۱۶
به می کشان صبحدم داد صلا پیر دیرکه ای صبوحی کشان صبح سعادت بخیر
باده وحدت کشید تا که بخود پی بریدچون ز، دوئی بگذرید نیست در این دیر غیر
سیر در آفاق کن تا که به انفس رسینفس نفیسی بجو کامل از او ساز سیر
خلقت سیمرغ کرد همت والای مازاده مریم بساخت اربشب تیره طیر
زنده جاوید باش کز عقب موت تنزحمت مردن دوبار تا نکشی چون عزیر
رو، به پناه کسی تا که تو هم کس شویورنه که بودی بلال یا ز کجا بد بریر
ای علی الله یا باش تو درویش کیشچونکه ز نصرانی است ملت و کیش نصیر
آنکه بود یار ما کی شود اغیار مافی المثل اغیار ما طلحه بود یا زبیر
با همه در صلح کل دست ده و دست گیرتا که شود از تو نو عادت این کهنه دیر
«حاجب » درویش را کی شود آن کس حریفکو نشناسد به عمر لفظ حمار از حمیر