گنج

شمارهٔ ۷۱

۸ بیت
ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظکه کرد جمله نکویی به جای ما حافظ
بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفاکه با تو نیست مرا جنگ و ماجرا، حافظ
به زلف و خال بتان دل مبند دیگرباراگر بجستی از این بند و این بلا، حافظ
اگرچه خون دلت خورد لعل من، بستانبه کام دل ز لبم بوسه خون‌بها، حافظ
بیا بخوان غزلی تازه‌تر ز آب حیاتکه شعر توست فرح‌بخش و جان‌فزا، حافظ
سحرگهی که چو رندان بنالی از سر دردبه کار من کنی آن‌دم یکی دعا، حافظ
تو از کجا و امید وصال او ز کجابه دامنش نرسد دست هر گدا، حافظ
چو ذوق یافت دل من به ذکر آن محبوبمراست تحفه‌ی جان‌بخش و غم‌زدا، حافظ