شمارهٔ ۶۸
نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاصمیکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص
عاشق سوخته دل تا به بیابان فنانرود در حرم جان نشود خاص الخاص
ناوک غمزه تو دست ببرد از رستمحاجب ابروی تو برده گرو از وقاص
جان نهادم به میان شمع صفت از سر صدقکردم ایثار تن خویش زروی اخلاص
به هواداری و اخلاص چو پروانه زشوقتا نسوزی تو نیابی ز غم عشق خلاص
آتشی در دل پروانه ما افکندیگرچه بودیم همیشه به هوایت رقاص
کیمیای غم عشق تو تن خاکی مازر خالص کند ار چند بود همچو رصاص
قیمت در گرانمایه چه داند عوامحافظا گوهر یکدانه مده جز به خواص