گنج

شمارهٔ ۶۷

۹ بیت
من خرابم زغم یار خراباتی خویشمی زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستمآشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش
به عنایت نظری کن که من دل شده رانرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
آخرای پادشه ملک و ملاحت چه شودکه لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش
خرمن صبر من سوخته دل داد به بادچشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش
گر چلیپای سر زلف ز هم بگشایدبس مسلمان که شود کشته آن کافرکیش
پسِ زانو منشین و غمِ بیهوده مخورکه ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش
پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدانیست از شاه عجب، گر بنوازد درویش
حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافتکه نزد بر دل ریشش دو هزاران سر نیش