شمارهٔ ۴
غمش تا در دلم مَأوا گرفته استسرم چون زلف او سودا گرفته است
لب چون آتشش آب حیات استاز آن آب آتشی در ما گرفته است
هُمای همتم عمری است کز جانهوای آن قد و بالا گرفته است
شدم عاشق به بالای بلندشکه کار عاشقان بالا گرفته است
چو ما در سایهٔ الطاف اوییمچرا او سایه از ما وا گرفته است؟
نسیم صبح، عنبر بوست امروزمگر یارم ره صحرا گرفته است؟
ز دریای دو چشمم گوهر اشکجهان در لؤلؤ لالا گرفته است
حدیث حافظ ای سرو سمنبویبه وصف قد تو بالا گرفته است