غزل شمارهٔ ۵۰
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایخویشتناست۷ بیت
به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن استبکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است
گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ مابه دست باش که خیری به جایِ خویشتن است
به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمعشبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمَکُن که آن گلِ خندان به رای خویشتن است
به مُشکِ چین و چِگِل نیست بویِ گُل مُحتاجکه نافههاش ز بندِ قَبایِ خویشتن است
مرو به خانهٔ اربابِ بیمُروتِ دهرکه گنجِ عافیتت در سرایِ خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرطِ عشقبازی اوهنوز بر سرِ عهد و وفایِ خویشتن است