شمارهٔ ۶ - ترکیب بند
ای گلرخ دلفریب خود کاموی دلبر دلکش دل آرام
شد وقت که باز دور ایامگامی بزند موافق کام
برخیز تو نیز آسمان واریکروز بکام ما بزن گام
بستان و بده بگو سرودیبرخیز و برو بیا بزن جام
چون خرمن گل بعشوه بنشینچون سرو روان بجلوه بخرام
از شام بعیش کوش تا صبحوز صبح بطیش باش تا شام
امروز بگو مگر چه روز استتا گویمت این سخن باکرام
موجود شد از برای امروزآغاز وجود تا بانجام
امروز ز روی نص قرآنبگرفت کمال دین اسلام
امروز بامر حضرت حقشد نعمت حق بخلق اتمام
امروز وجود پرده بر داشترخساره خویش جلوه گر داشت
امروز که روز دار و گیر استمی ده که پیاله دلپذیر است
چون جام دهی بما جواناناول بفلک بده که پیر است
از جام و سبو گذشت کارموقت خم و نوبت غدیر است
برد از نگهی دل همه خلقآهوی تو سخت شیرگیر است
در عشوه آن دو آهوی چشمگر شیر فلک بود، اسیر است
در چنبر آن دو هندوی زلفخورشید سپهر دستگیر است
می نوش که چرخ پیر امروزاز ساغر خور پیاله گیر است
امروز بامر حضرت حقبر خلق جهان علی امیر است
امروز بخلق گردد اظهارآن سر نهان که در ضمیر است
آن پادشه ممالک جوددر ملک وجود بر سریر است
چندانکه بمدح او سرودیمیک نکته ز صد نگفته بودیم
در دیده زباده خواب داریبر چهره ز طره تاب داری
چون زلف پریش خویش بر خویشپیچیده و اضطراب داری
در سر هوس قتال داریدر کف قدح شراب داری
با غم زدگان جدال داریبا دل شدگان عتاب داری
از عیش مگر نخفته ای دوشکامروز بدیده خواب داری
دوشینه چه خورده ای که امروزچشمان خوش خراب داری
حرفی ز لبت سوال کردماز چشم دو صد جواب داری
بر نقطه خال از خط زلفصد دائره مشگ ناب داری
چرخی که گهی شب و گهی روزگه ماه و گه آفتاب داری
از زلف پریش و خط مشکینصد دفتر و صد کتاب داری
ای ترک ختا مگر تو امروزآهنگ ره صواب داری
یکبوسه ز وام ما ادا کناکنونکه که سر ثواب داری
تا کی ندهی زکاه این حسنکافزون ز حد نصاب داری
مرغ دل ما نمود بسملگویا هوس کباب داری
امروز پیاله بی حساب آراندیشه گر از حساب داری
عالم همه هر چه بود و هستندامروز بیک پیاله مستند
وقت است که باز جام گیریماز لعل لب تو کام گیریم
آهوی رمیده دو چشمترام ار نشود، بدام گیریم
یکبوسه حلال وار از آن لبگر میندهی، حرام گیریم
چشم تو بعشوه خون ماریختاز لعل تو انتقام گیریم
از گیسوی تو گمند سازیماز ابروی تو حسام گیریم
از صف زده خیل مژگانتفوجی سپه نظام گیریم
یکرویه بدین سلیح و لشگرملک دو جهان بکام گیریم
امروز که عیش قدسیان استما نیز قدح مدام گیریم
خورشید می و هلال ساغراز دست مه تمام گیریم
یک ره بحرم یکی بدیر استما زین دو بگو کدام گیریم
زهاد قدح ز حور و غلمانما از کف تو غلام گیریم
دستار کنیم رهن و جامیاز باده کشان بوام گیریم
هم باده علی الروس نوشیمهم بوسه علی الدوام گیریم
جبریل صفت بیا در این بزمساغر بدهیم و جام گیریم
این نغمه بروز و شب سرائیموین زمزمه صبح و شام گیریم
از خلق جهان علی غرض بوداو جوهر و ما سوی عرض بود
بودند علی و ذات احمدیکنور ببارگاه سرمد
چون عهد وجود گشت معهودچون مهد شهود شد ممهد
آئینه شکافت از تجلییک جلوه بتافت در دو مشهد
یک شمع فروخت در دو روزنیکروح شد از دو تن مجسد
عین هم و غیر هم چه حرفیکش خوانی مد غم و مشدد
این نکته نه من ز خود سرایمکش خوانده خدای نفس احمد
ای کائینه تحیر افزاوی آئینه جمال سر مد
اسلام بنام تو است بر پاایمان بحسام تو مشید
ای وصف رخ تو بی تناهیوی مدح لبت فزونتر از حد
تا روز ازل اگر بتکرارتضعیف کنم حروف ابجد
از مدح تو یک ز صد نگویمکاوصاف تو را نمیتوان عد
هرگز نکند خدا قبولشآنرا که تو از نظر کنی رد
مهر تو اگر نبود در خلدهرگز نشدی کسی مخلد
قهر تو اگر نبود در نارهرگز نشدی کسی موبد
زاهد همه ساله مست نامتعارف همه روزه مست جامت
ای اسم تو اصل هر مسماوی جسم تو جان جمله اشیاء
وصف تو فزون ز حد امکانمدح تو برون ز حد احصاء
در مدح تو سوره ایست یسدر وصف تو آیتی است طه
مداح نبی مدیح قرآنگوینده جناب حق تعالی
گیتی همه قالب تواش روحعالم همه صورت و تو معنی
در کاخ دوئی تو بودی اولاین است بیان نقطه با
از خصم تو گفت حق بقرآنچندین بکنایه لات و عزی
یک جلوه ز چهره تو تابیددر بزمگه دنی تدلی
آنخال نهفته زیر گیسوچون ماه گرفته لیل یلدا
از مهر رخش گرفت پرتووز عکس لبش فزود لالا
تابید بممکنات نورشگردید عیان ذوات اشیاء
از نقطه حروف یافت ترکیبوز حرف خطوط شد هویدا
زین نقطه که بود قطب ایجادهرچ از کم و بیش گشت پیدا
زین بیش سخن نمیتوان گفتاینست کمال عقل دانا
زین تعمیه عقل حیرت افزودتا لعل تو حل کند معما
چون پای خرد بگل فرو رفتوز سر بگذشت آب دریا
این سر نهان نگفته خوشتروین راز درون نگفته اولی
جبریل بریخت پر در این کویگنجشگ کجا و صید عنقا
جائی که بسوخت بال جبریلما را دل و جان بسوزد آنجا
آنجا که عقاب پر بریزداز پشه لاغری چه خیزد
روی تو که قبله صلوه استمجموعه عالم صفات است
عنوان تجلی ظهور استدیوان کمال حسن ذات است
افزون ز مدارج عقول استبیرون ز جهات ممکنات است
سر دفتر مصحف وجود استسر لوح کتاب کائنات است
جز مدح تو هر که هر چه گویددانسته یقین که ترهات است
ابروی تو قبله نماز استگیسوی تو عروه نجات است
لعل لب تو که خود معما استحلال جمیع مشکلات است
زلف کج تو که خود پریشانبی شائبه جامع الشتات است
بر لعل لبت مگر خط سبزخضر از پی چشمه حیات است
عهدی ز الست با تو بستیمآنعهد همیشه با ثبات است
نوشد زلب تو کوثر آنکسکز خط تو در کفش برات است
از چشمه قند میخورد آبآنسبزه که نام او نبات است
وصف رخ تو نگفته خوشتراین راز نهان نهفته خوشتر
آن پرده که پرده دار حق بودبیرون ز جهات ما خلق بود
آن تکته که در کتاب ایجاددیباچه صفحه و ورق بود
در مکتب عشق و درس توحیداطفال وجود را سبق بود
آن شاهد لاله رخ که در بزمبر چهره اش از حیا عرق بود
آن چهره که در حجاب گیسوپوشیده چه نور در عشق بود
آن شمع که در زجاجه نورپیداچه صباح در شفق بود
امروز فکند زلف و گیسواز چهره مهروش بیکسو
ای شاهد بزم بی زوالیوی مهر سپهر لایزالی
آئینه مهر روی توحیدتمثال جهان بی مثالی
ای شوخ حریف بی محاباوی ماه ظریف لا ابالی
بردی دل پیرسال خوردهای یار جوان بخورد سالی
آسیب خرد بچهره و زلفآشوب جهان بخط و خالی
یک جلوه ز عکس رویت افتادبر روی مظاهر و مجالی
خورشید و مه و ستاره و چرخزان جلوه عیان شدند حالی
ای گوهر درج لامکانیوی اختر برج لایزالی
در چشم نه بلکه در ضمیریدر بزم نه بلکه در خیالی
درکشور حسن بی نظیریدر عالم عشق بی همالی
یکجرعه ز جام تو است جمشیدیک لمعه ز نور تو است خورشید
ای آینه جمال توحیدای کائنه کمال تمجید
هم فاتحه صحیفه جودهم خاتمه کتاب تایید
وصف تو برون ز عدو تعدادمدح تو فزون زحد و تحدید
در وصف رخت ندیده گویدهر کس سخنی بحدس و تقلید
در وصف تو آیتی است اخلاصدر مدح تو سوره ایست تحمید
ای نقطه زیر بای بسملانموزج داستان تجرید
کردی چه سفر ز کوی اطلاقزی کشور قید و ملک تقیید
از نقطه خال دال زلفتچون قافیه باز ذال گردید
گفتی چو بلب رسید جانتخواهی رخ دلفریب من دید
صد بار بلب رسید جانمدر حسرت این خیال و امید
شد معرفت تو اصل توحیددیباچه فصل و وصل توحید
خیز ای مه و سازگیر و بربطریزای بت ساده باده در بط
بط چیست خم و سبو کدام استبر خیز و بریز باده در شط
ای تازه جوان که چهرت از خالروزی است بتیره شب منقط
بالله که از این شراب احمریکجرعه مده بشیخ اشمط
آن شیخ دو مو که خورده صد تابموی زنخش چومار ارقط
ما گر بخوریم باده اولی استشیخ ار نزند پیاله، احوط
من گر نوشم شوم خردمندشیخ ار نوشد شود مخبط
شاهد چو خورد شود هشیوارزاهد چو خورد شود مخلط
از روز ازل که کاتب صنعبر لوح شهود زد قلم قط
بنگاشت بساق عرش از غیبکلک ازلی خطی مقرمط
بر مصحف جود اولین سطربر لوح وجود آخرین خط
الله و محمد و علی بودبانص جلی علی ولی بود
آئینه کبریا علی بودمرات خدا نما علی بود
پیری که ببر نمود تشریفاز خلقت هل التی علی بود
شاهی که بسر نهاد دیهیماز افسر انما علی بود
هر نامه که شد فرود از حقدر مدحت مرتضی علی بود
هر جلوه که کرد چهره دوستبر خاطر اولیا، علی بود
هر نامه که از خدای جبریلآورد بمصطفی علی بود
یک حرف بس است اگر کسی هستدر خانه که حرف با علی بود
آن نقطه با که پیش یکتاپشتش بدعا دو تا علی بود
با ختم رسل عیان و پنهانبا سائر انبیاء علی بود
مقصود ز طوف حج و عمرهوز کعبه و ازمنی علی بود
مطلوب زر کن زمزم و حجراز مروه و از صفا علی بود
بر موضع خاتم نبوتآن کس که نهاد پا، علی بود
مجموعه ما سوی علی بودانموزج ماوری علی بود
کام همه را روا علی بوددرد همه را دوا علی بود
دستی که بجود کشتی نوحآورد باستوا، علی بود
آنکو بخلیل نارنمرودبنمود گل و گیا، علی بود
آنحرف ندا که گفت یونسدر ظلمت بحر، یاعلی بود
آنکس که بدستش از دل حوتذوالنون بشد رها، علی بود
آنکس که عصا بدست موسیبنمود چه اژدها، علی بود
آنکس که بنام اوست بسملبر مصحف اصطفا علی بود
بر قلب ولی که عرش رب استآنکس که قداستوی علی بود
بر دوش نبی که برتر از عرشآنکس که نمود جا، علی بود
آن کش به احد نمود احمداز ناد علی ندا علی بود
شایسته هل اتی علی بودزیبنده لافتی علی بود
هم اول و مبتدا علی بودهم غایت و منتهی علی بود
آنکش بکتاب حضرت حقفرمود بحق بنا، علی بود
آن شه که قبول خواهد از لطففرمود مدیح ما علی بود
این مدح بخورد ماست ورنهکی در خور سرتقی علی بود
آن پرده فکن که پرده برداشتازلو کشف انغطاء علی بود
گر پرده ز چهره برفکندیگفتی همه کس، خدا علی بود
بی پرده بگو علی خدا نیستلیکن زخدای هم جدا نیست
یا من هو اول و آخریا من هو باطن و ظاهر
یا من هو شاهد و مشهودیا من هو غائب و حاضر
یا من هو طالب و مطلوبیا من هو حاضر و ناظر
یا من هو ساکن و ثابتیا من هو سائر و دائر
یا من هو فاتح و خاتمیا من هو غالب و قاهر
یا من هو عالم الخفیاتیا من هو سامع السرائر
یا من هو صارف البلیاتیا من هوا واقف الضمائر
فی مدحک لیس تکفی الاقلامفی وصفک لاتفی المحابر
ما قلت من المدیح شیئاواسود صحائف الدفاتر
آن نقطه توئی که میزند دوربر گرد تو این همه دوائر
آن چهره تو نهان و ظاهردر روی مجالی و مظاهر
این دفتر ما بآخر آمدوصف تو نمیرسد بآخر
در روی تو از هدی اساریردر موی تو از خدا سرائر
گیسوی تو همچو لیل یلداابروی تو همچوسیف شاهر
ها وجهک فی دجی الظفائرهاخدک فی عمی الغدائر
کاالشمس بدت من السحائبکاالبدر انار فی الدیا جر
ای صاحب تخت و بخت و دیهیمسلطان سریر هفت اقلیم
ای جلوه ای از رخ تو جنتوی رشحه ای از لب تو تسنیم
آداب حقوق و بندگی راکردی تو بجبرئیل تعلیم
وصفی ز رخ تو بود یسیننعتی ز لب تو بود حامیم
مقصود تو بودی از فواتحمطلوب تو بودی از خواتیم
هر شام و سحر که خم کند پشتچرخت چو گدا برای تعظیم
بخشیش ز مهر دامنی زرریزیش ز ماه خرمنی سیم
در روز ازل قلم چه بنمودبر لوح نقوش حسن ترقیم
از دور خط تو داشت سرمشقوز لعل لب تو کرد ترسیم
از خط تو کرد دوره نونوز لعل تو برد حلقه میم
از چشم تو بود چشمه صادوز زلف تو بود دامن جیم
با حب و عداوت تو ز آغازچون گشت بهشت و نار تقسیم
وز خلد عدو چه دارد امیداز نار حبیب کی کند بیم
الخلد حلیف من یوالیکو النار الیف من یعادیک
ای روی تو هادی مسالکوی موی تو وادی مهالک
رویت تابان چو صبح روشنمویت تاری چه لیل حالک
ای عقده گشای هر چه مشگلای راهنمای هر که سالگ
مفتاح الخلد فی یمینکاقلید النار فی شمالک
آن وجه خدا توئی که باقیستجز تو همه فانی است وهالک
الشمس ینیر من ضیائکوالکون یمیر من نوالک
فراش نعیم تو است رضوانجلاد جحیم تو است مالک
رخسار تو ماه لیله البدرگیسوی تو شام لیله القدر
شاهی که امیر لوکشف بودکشاف طلسم ما عرف بود
در بحر وجود و درج امکانپوشیده چه لولوی صدف بود
او چون خور و ماوری سیاهیاو چون درو ماهوی خزف بود
بر چهره اش از حیا غباریچون بدر که بر رخش کلف بود
از بهر نثار مقدمش عقلجان و دل و دیدگان بکف بود
بشکست چو این صدف در این بحردیدم در وادی نجف بود
وصفش ز خرد سئوال کردمآن بر در این سخن خرف بود
دیوان مصاحف ظهور استعنوان محائف شرف بود
شایسته بزم حضرت حقزان گشت که تحفه التحف بود
شمشاد قدش بگلشن قدسزیبنده وراست چون الف بود
پشتش چوبه بندگی دو تا شدآن حرف الف چو حرف باشد
ای روی تو اوضح الدلائلوی موی تو اقرب الوسائل
ای مهر تو اسطع البراهینوی زلف تو اقطع الدلائل
پیشت بنشان بندگی چرخبر بسته زکهکشان حمائل
قلبی تو و دیگران قوالبروحی تو دیگران هیاکل
آن بحر عطا توئی که هرگزچشم فلکت ندیده ساحل
آن مهر صفاتوئی که از ویاجرام زمین نگشت حائل
آن نقطه توئی که میزند دوربرگرد تو جو زهر و مائل
آن قطب توئی که میدهد چرختدویر مه و مدیر و حامل
دیوان صحائف ظهوراتعنوان مصاحف فضائل
نی مهر فلک بدین کمالاتنی چهر ملک بدین شمائل
در طلعت تو شده هویداتمثال اواخر و اوائل
بر بسته خرد لب از تکلمتا لعل تو حل کند مسائل
جبریل چو طفل چوب در مشتنزد تو بلب نهاده انگشت
یا من هو مظهر العجائبیا من هو مظهر الغرائب
یا من هو قادر و قاهریا من هو طالب و غالب
یا من هو حاضر و ناظریا من هو شاهد و غائب
یا من هو سائر و دائریا من هو طالع و غارب
یا من هو منجز المواعیدیا من هو منجح المطالب
یا من هو قاتل الطواغیتیا من هو قامع الکتائب
ای تیغ تو همچو برق لامعوی تیر تو چون شهاب ثاقب
تنساق لبابک المطایاتزجی لجنابک النجائب
در وصف مدائح تو عاجزصد صابی و صد هزار صاحب
در نعت فضائل تو ابکمصد صابر و صد هزار صائب
یا من هو دافع البلایایا من هو عالم العواقب
جانم بلب آمد از اعادیروزم بشب آمد از نواصب
قدا ذاق من العدی الاحباءفی غیبته سبطک المصائب
قد عاد من العد العوادیقد ناب من النوی النوائب
بر جان ضعیف ما ببخشایا من هو طالب و غالب
برگیر بدست تیغ و بگذاردر دست مهین امیر صاحب
پور تو که در همه عوالمبر مسند امر تو است نائب
یک بوسه بزن بچشم مستشوان تیغ دو سر بده بدستش
بر بند میان بذوالفقارشبگشا گره از میان کارش
هر آیت و منقبت که داریدر پیش بنه بیادگارش
گیسو بگشا ز چین و تابشرخساره بشوی از غبارش
بر گیر ز خواب صبحگاهانآن نرگس مست پر خمارش
بر دار ز چهر مهر سیماآن زلف پریش بیقرارش
ای دور فلک به پیچ تا روزگرد شب تار انتظارش
بنشان بسریر اقتدارشبفرست بصف کارزارش
گر چرخ سرش زحکم پیچداز بند مجره کن مهارش
برعکس توالی ار زند دورمعکوس نما ره مدارش
از شرق عنان خور بگردانوز جانب غرب سر بر آرش
قلابه چرخ را فرو پیچتا سیر کند باختیارش
آن گل که خزان و دی نکرده استپژمرده عذار چون بهارش
آن ماه دو هفته ای که از عمرافزون شده سال از هزارش
برنا و جوان چو عقل پیر استشیر است نه بلکه شیر گیر است
ای چرخ کهن بطلعت نواز روی تو مه گرفته پرتو
بندی ز کمند تو مجرهنعلی ز سمند تو مه نو
از حزم تو شد زمین گرانباروز عزم تو شد فلک سبک رو
در بزم سراید از تانیدر رزم نماید از تک و دو
حزمت بزمین که اینچنین باشعزمت بفلک که آنچنان رو
چرخ ار نه بکام تو زند دورگامی بزن و ببام او شو
وان دشنه تیز ماه بر گیرو این خوشه نارسیده بدرو
چندانکه بلا به پیر دهقانافسون کندت ز حیله، مشنو
از شمع هلال دور کن نوروز مشعل خور فرو نشان ضو
ای چاکر درگه تو قیصروی بنده محفل تو خسرو
جان بر لب و دل بجان رسیده استو این کارد باستخوان رسیده است
شمشیر تو در غلاف تا کیگیتی بتو در خلاف تا کی
آن خال بزیر زلف تا چندو این نافه نهان بناف تا کی
اکسیر نمط نهفته تا چندسیمرغ صفت بقاف تا کی
این ذلت و انکسار تا چندو این محنت و اعتساف تا کی
از دشمن و دوست طعنه تا چنداین فرقت و اختلاف تا کی
از خر صفتان سگ طبیعتاین باد بروت و لاف تا کی
از خوک رخان خرس سیرتاین یاوه و این گزاف تا کی
در دین نبی خلاف تا چنداز راه حق انحراف تا کی
از اهل دغا تقیه تا چندبر کفر خود اعتراف تا کی
تا چند نگشته گرد کویتو این کعبه نشد طواف تا کی
از دیده مردم ار چه دوریدر دیده دیده عین نوری
مهر رخ تو نهفته تا چندراز دل ما نگفته تا چند
آن نرگس نیمخواب مخمورچون بخت حبیب خفته تا چند
آن مهر وفا بابر تا کیوان بدر صفا گرفته تا چند
در سینه دل حبیب بیدلاز آتش هجر تفته تا چند
بگذشت هزار سال افزوندر پرده مه دو هفته تا چند
روی تو ندیده واستانتهر صبح مژه نرفته تا چند
گفتی و شنفتی و ندیدیماین گفته و این شنفته تا چند
روی تو تمامتر ظهوری استتا دیدن دیده از قصوری است