شمارهٔ ۴ - ترکیب بند
رهی باشد از این ماتم بدان سورنمیدانم که نزدیک است یا دور
بود دل منزل حق لیک ما رابود تا دل حجابی سخت مستور
برو ویرانه کن دلرا که چون دلشود ویرانه گردد بیت معمور
طواف و سیر گردد خانه دلبود حجی که مقبول است و مشکور
گناهی جز خودی نبود چود خود رارها کردی بود ذنب تو مغفور
بخوان از دفتر دل هر چه خواهیکه دل را خوانده یزدان لوح مسطور
بدین دفتر شود اسرار حق ثبتکه خوانندش بمصحف رق منشور
در این مصحف که انسان است نامشبخوان از سوره دل آیه نور
دل است آن وادی ایمن که گویدانا اله حق در او از آتش طور
خداوند دل و جان جز علی نیستکه ظهر و بطن قرآن جز علی نیست
زجم بر جام می خطی عیان استجهان مردم بود، مردم جهان است
بجوی این راز جانی از دستاتیرکه این قول از حدیث باستان است
بگیر از باستان این راست گفتارکه گفت نغز گفت راستان است
سخنهای بزرگان از پی و پیشچو نیکو بنگری از یک زبان است
در این ره از روانها کاروانها استکه از دنبال یکدیگر روان است
سخنها نیز کز دل بر زبانها استبمعنی چون درای کاروان است
دو گیتی در تن و جان تو مضمریکی پیدا و آن دیگر نهان است
اگر پای تو در هفتم زمین استسرت بیرون ز هفتم آسمان است
تنترا دیبه ای از چرخ اطلسکه بر دوشش حمایل کهکشان است
فروزان این گهرها از بر و دوشز سر تیپی و سرهنگی نشان است
نژادت از کیان آمد ولیکندلت را رخ ندانم زی کیان است
عیان گردد چو در آب افتد اینمرغکه مرغابی بود یا ماکیان است
نهان از چشم نادان راز گیتیولیکن بر دل دانا عیان است
جهان انسان، پیمبر عین انسانعلی انسان عین این جهان است
پیمبر شهر علم است و علی درخوش انسر کو بدین در آستان است
دری بگشوده بر دلهای روشنولی جبریل بر در پاسبان است
پیمبر سنگ حکمت را ترازوستعلی نیز این ترازو را زبان است
علی دان آن لسان الله ناطقکزو شد کشف اسرار و حقایق
مرا پیر حقیقت جز علی نیستکه هستی را حقیقت جز علی نیست
مبین غیر از علی پیدا و پنهانکه در غیب و شهادت جز علی نیست
مجو غیر از علی در کعبه و دیرکه هفتاد و دو ملت جز علی نیست
چه باک از آتش دوزخ که در حشرقسیم نار و جنت جز علی نیست
اگر کفر است اگر ایمان بگو فاشکه در روز قیامت جز علی نیست
اساس هر دو عالم بر محبتبود قائم، محبت جز علی نیست
در آن حضرت که دم ازلی مع اللهزند احمد، معیت جز علی نیست
شنیدم عاشقی مستانه می گفتخدا را حول و قوت جز علی نیست
وجود جمله اشیاء از مشیتپدید آمد، مشیت جز علی نیست
شهنشاهی که بر درگه ملایکزنندش پنج نوبت، جز علی نیست
علی آدم، علی شیث و علی نوحکه در دور نبوت جز علی نیست
علی احمد، علی موسی و عیسیکه در اطوار خلقت جز علی نیست
ترا پیر طریقت گو عمر باشمرا پیر طریقت جز علی نیست
اگر گوئی علی عین خدا نیستبگو نیز از خدا هرگز جدا نیست
از آن خسرو که جمشیدش بود نامنوشته دیدم این خط بر لب جام
که باید در خدا جوئی چه پرگاربگرد خویشتن زد روز و شب گام
رسد چون نقطه اول بآخریکی گردد همه آغاز و انجام
بجوی این راز جانی در دساتیرکز آن خسرو رقم زد دور ایام
بگو جم کیست، آنکس مرغ و ماهیبافسون از هنرمندی کند رام
دم پیر من است آن کز فسونشخروس عرش نیز افتاده در دام
دل پیر من است آن سحر مسحورکه گه پر جوش، گاهی هست آرام
اگر حق را هزار اسماء حسنی استبود جمع آن هزار اندر یکی نام
بگو کاول علی آخر علی بودبگو باطن علی ظاهر علی بود
همه گیتی بغیر از بادودم نیستوجودی بینی اما جز عدم نیست
سکون و جنبش عالم ز غیب استکه شیر چرخ جز شیر علم نیست
در این گیتی کدام است از حوادثکه دروی روحی از سر قدم نیست
زنخ کم زن که صنعت های یزدانچنان آمد که جای بیش و کم نیست
دهان بر خاک نه ای مرد هشیارکه این مبحث سزای لاولم نیست
مکن در ذات حق اندیشه ای مردکه این اندیشه جز جذر اصم نیست
در این ره خنگ عقل ار چند شد لنگبپای عشق بیش از یکقدم نیست
نهند انسان کامل را مقامیکه عرش و کرسی و لوح و قلم نیست
سخن از زاهدان بیهوده مشنوکه در عالم از این افسانه کم نیست
مجو راز حقیقت جز ز قرآنکه در تعریف خود حق متهم نیست
زهی نادان که از بیدانشی گفتدر این صحرا ز دریا هیچ نم نیست
فروزان در دل عارف چراغیستز نور حق که در دیر و حرم نیست
همه عالم پر از خورشید تابانتو پنداری که ناری بر علم نیست
گرفته میکشان جام از کف جمتو پنداری که جز نامی ز جم نیست
همه بند تو جز ما و منی نیستکه جز ما و منی اهریمنی نیست
اگر سربنده را بر آستان استاز آن بهتر که پا بر آسمان است
در این وادی بجز بانگ جرس نیستاگر ناقوس، اگر صوت اذان است
زنند این پنج نوبت کعبه و دیرکه دولت، دولت پیر مغان است
بگیر از ناله و بانگ جرس گوشجرس دائم دلیل کاروان است
بیاموز از جرس ذکر خداراکهمه تن یکدل و دل یکزبان است
نمیدانم چه میگوید جرس لیکهمی بینم که سر تا پا دهان است
جرس رمزی است زین آشفته دلهاکه بر شکل جرس در تن نهان است
اگر نبود جرس چو نشد که دائمبود در جنبش و اندر فغان است
جهان و هر چه دروی، در دل ماستنمیدانم دل است این یا جهان است
عیان است و نهان در تن و لیکنبمعنی نی نهان و نی عیان است
دل است آنحلقه کاندر باب مینویبود چونان جرس دائم علی گوی