شمارهٔ ۶۳ - محی دل افگار
کاسه سر شد سفال و دیده گریان همانتن به کویت خاک گشته ناله و افغان همان
دل نماند ز آتشی جان شیرینم هنوزجامه جان چاک گشته اشک در دامان همان
آب شد در چشمه سنگ و سنگ شد در کوه آبخوی عاشق همچنان ، دل سختی خوبان همان
کافر از آتش پرستی رفت و آتش را نشاندبت پرستیّ من و سوز دل بریان همان
گر ترا نسبت کنم با مهرو مه باشد خطاچون تو افزونی ز مهرو از مه تابان همان
گل ز بستان رفت و بلبل از فغان خاموش شدعاشق رویت همان و ناله و افغان همان
دل زجور او خراب و او ز حالش بی خبرمملکت ویران شد و بیغوری سلطان همان
به نخواهد گشت عالم زانکه گر گریم بسیبخت من باشد همان بد مهری دوران همان
هر زمانش شربتی دیگر مفرما ای طبیبچونکه باشد محیی دل افگار را درمان همان