گنج

شمارهٔ ۶ - آه مردم

آه دردآلود مردم جان جانها را بسوختسینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت
درجگرهای کباب این آه من زد آتشیآه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت
بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ایآتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت
پیش یوسف گر رسی روزی بگو ای عزیزآتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت
نو بهاران اشک ریزان جانب صحرا شدمآه گرمم سبزه های کوه و صحرا رابسوخت
محیی نادان است کان یاران به غفلت می روندخرقه و تسبیح و مسواک و مصلّا را بسوخت