گنج

شمارهٔ ۵۱ - مرغ آتش‌خواره

زان بی‌وفای سنگدل جور و جفا می‌بایدماز کس نمی‌خواهم وفا زان بی‌وفا می‌بایدم
من مرغ آتش‌خواره‌ام با دانه و دامم چه کارآخر به جای دانه‌ها در گور جا می‌بایدم
دل‌های مردم باد خوش از شادی عیش و طربمن خو به محنت کرده‌ام درد و بلا می‌بایدم
پیراهن یوسف اگر بویی ببخشد فارغممژده به سوی دل از آن بند قبا می‌بایدم
سینه بسی تنگ است دل از غیر می‌سازم تهیمهمان غم آمد مرا در جان سرا می‌بایدم
بیگانه‌ام با مردمان وز خویشتن بیگانه‌ترتا چند این بیگانگی دل آشنا می‌بایدم
محیی بسی لذّت بود در عشق ورزیدن ولیهجران مرا مشکل بود صبر و رضا می‌بایدم