گنج

شمارهٔ ۴۴ - دل زنگار خورده

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نگ۱۱ بیت
نامه ای دارم سیه تر از شب تاریک رنگبا وجود از تو نیم نومید یارب هیچ رنگ
از سیه روئی محشر یادم آمد نیمه شبروی زرد خویش را کردم به اشک سرخ رنگ
یک نظر سوی مس قلب پلیدی کار منتا نماند در دل زنگار خورده هیچ رنگ
یا رب این بار امانت بس گران است چون کنممرکبم از حد فزون بیطاقت و زار است و لنگ
ای مسلمانان بدین کردار گر آیم پدیدبت پرستان از مسلمانان همی دارند ننگ
گرخدا گوید چه آوردی برای ما ز خاکروی گردآلود خود بنمایم اندر گور تنگ
صلح کن یارب به من آندم که در خاکم کنندبا گدای عاجزی سلطان کجا کرده است جنگ
رحمتت باغیست پر نعمت منم طوّاف اواز چنان باغی تهی بیرون نخواهم برد چنگ
کوری آنها که نومیدم کنند از رحمتتبر من بیچاره رحمت کن خدایا بی درنگ
ای خدا از لطف خود کن تو سپرداری مرازانکه نیکان مر بدان را میزنند تیر خدنگ
محیی چون در مو سفیدی دید گفت آه و دریغنامه ای دارم سیه تر از شب تاریک رنگ