شمارهٔ ۳۲ - دل مجروح
ای ذکر تو را در دل، هر دم اثری دیگروای از تو به ملک جان دارم خبری دیگر
از تیر ملامتها داریم دلِ مجروحجز لطف تو ما را نیست والله سری دیگر
سلطان جمال تو تا جلوه دهد خود رابرساخته از هر دل، آیینه گری دیگر
در معرکه محشر آهی نزند عاشقهردم اگرش سوی تو در مقری دیگر
زان می که به او دادی در روز الست ای دوستلطفی کن و ما را ده جامی، قَدَری دیگر
در خدمت حق گر تو مردانه کمر بندیبخشد به تو هر لحظه تاج و کمری دیگر
درخانهٔ بیروزن یعنی لَحَدِ تاریکبر جانِ تو خواهد تافت شمس و قمری دیگر
یارب تو به مشتی خاک از بس که نظر داریپیدا شده هر لحظه صاحبنظری دیگر
عیش تن و جان و دل از رهگذر عشقتعشرت نتوان کردن از رهگذری دیگر
بردوخت دل و دیده از دیدن غیر حقنبود دلِ مجنون را جز این هنری دیگر
هرکس که درِحق زد رو از همه درها تافتزان در نتوان رفتن هرگز به دری دیگر
در آیینه دل دید محیی رخ یار و گفتای ذکر تو را در دل هر دم اثری دیگر